. . . اخرین نقطه . . .

برای گفتن امدم و حال با نگفته ها خواهم رفت ، برای خدایم مینوشتم ولی بی معنی است وقتی خدایت هیچ حسی نخواهد داشت ، باز بنویسی!

روزای خوبی داشتم با شما دوستان تو این وبلاگ خیلی چیزا یاد گرفتم ازتون ، تحمل کردین پستای منو که نمیفهمیدین چی میگم اخه باید خدا میبودین تا میفهمیدین ، فقط خدایم میفهمید چی میگم، من که رفتم ولی شما بنویسین بازم حرفاتونو بریزین اینجا تا خالی بشین ، قربون همگیتون!

من به صبحی میاندیشم که خورشید تابانش بانو خواهد بود


قانون بيومکانيک نیوتن :

نسبت خارش هر نقطه از بدن با ميزان دآن نقطه نسبت عکس دارد. 


سالها...........

ر د ا م

که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

                      که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

                                          که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

                                                           که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

                                                                                که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

. . . که هیچوقت . . .

دارم بــه گریــه مـی كنم و گریه می كنم

از تو ، به تو ، بدون تو ، تو! گریه می كنم...

تو نیستـی! شبیه كلید قصر شاه عباسی

پرسه زدن به تنهایی در  خیابان عباسی

من ، سردی نبـــودن دستـــی كــــه هیـــــچ وقت...

شب ، تاكسی ، صدای «مهستی» كه هیچ وقت...

                                                                                              که هیچوقت...

به قول توام دلخوش اگر زوالم نخواهی...

جیب هایم را مرور میکنم
کیفم را زیر و رو میکنم
تمامِ خودم را میگردم
تا باور کنم
فقیرتر از آنم
که بهایِ شکستنِ دلت را
بپردازم !

در من جنون کهنه ایست ، با من مدارا کن فقط...


شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما

شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...

شب ِ  تا  صبـــح ،  کنـــــار تلفن  زار  زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم

لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم

شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی

شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــی

. . . راه برگشت . . .

شاید اگه میدونستم شروعش به اینجا ختم خواهد شد همون اول قیدشو میزدم و ناگاه از دست اون زنه لیز میخوردم و با کله میرفتم تو کاشیای سفید روی زمین ، اون موقع میرفتم الان داشتم نگات میکردم بدون اینکه تو بدونی منتظر بودم با اطمینان ، قولتو تا حالا از خدا گرفته بودم. مث الان نبود که هر لبخندت و یا هر اخمت هزاران خیال و مانع میتراشید توی ذهنم!

اگه رفته بودم و یا اگه یه ثانیه زودتر و یادیرتر اومده بودم شاید اسمم یه چیز دیگه بود ، شاید اصلا دختر میشدم ، اونوقت سرنوشتم شاید اخرش به تو ختم میشد نه مثل الان که راه برگشتی برام نیست ، هست ولی شکستن یک دل از دست من ساخته نیست ، شایدم ساخته شد ولی...!

شاید اگه مادرم یه لحظه ای رعشه ای در وجودش اغاز میشد تیغ جراح روی قلبم میخوردو درون رحم جون میدادم ، هی...!


اگه من خدا بودم ، بدون شک تو رو برای خودم می افریدم ، حتی اگه به قیمت گمراهی همه ی انسان ها بود.

تونباشی.......


کـــــــ حبه قنــــــد ، 
درفنجـــان قهـــوه ی تلخـــــــ ..
شیرین نمیشـــود ..
دو حبه قنــــد ،
در فنجـــــان قهــــــوه ی تلخـــــــــ ..
شیرین نمیشــــود ..
سه حبـــه ، چهار ، پنج ..
.
.
اصلاً تو بگــو یک دنیـــــــــا قنـــد ،
در این دنیای تلخــــــــ ،
نه ..
اگـــر تــو نباشــــی فالِ این زندگــــــــــی ،
شیرین نمیشـــــود … !

هعیی...

خدایا آلودگی آدم ها از حد بحران هم گذشت ...چرا دنیا را چند روزی به تعطیلات نمی فرستی؟؟؟؟؟

باز روزی...

کاش میتوانستم مانند خیلی ها بی خیال دردها باشم ، حیف که نمیتوانم ، دردی به بزرگی تو ، بی خیالی نمیفهمد.

تک به تک سلولهایم تومورت را دچار شده اند ، خدا هم با این تومور جان به در میکرد!

سرزنش نکن ، درکش سخت است ، نمیدانی چقدر بوده ای برایم ، به اندازه ی خدا حتی!

حسی که تمام روحم را گرفته بود ، تمام لحظه هایم را ، تمام نگاه هایم را ، تمام هستی ام را و فقط بغض را برایم باقی گذاشته بود.

این اخرین بن بست برایم بود ، دیگر بن بستی نخواهم داشت چون راهی انتخاب نخواهم کرد دیگر.

خودم را خواهم سپرد به دست هرکس وناکس که ضربه بزند و من فقط چشم به پایان دوخته ام.

باز یک دلخوشی هست و ان اینکه هنوز نفست در تن این شهر معلق خواهد بود و هرازگاهی تصویرت از دور به رخ خواهد کشید خود را.حسادت همچنان بر حسرت من خواهد فزود...


انور قفل های تکراری ، می پذیرم عمیق چاهم را

دوزخت ازبهشت ابی تر ، میکشم وزنه ی نگاهم را

چرا...



چرا غزل را سپید کنم برای انتظارت

                یا برای لبخندت  آینه را بزک کنم؟

   پشتِ حرفایم بغض را فدای"بی خیالی" کنم؟


زندگی خوب است

راست می گویم

راه را می شناسم

می دانم پشتِ هر کوهی دشتی ست 

   و

    تو می دانی

   دانایی در هیچ ترازویی نمی نشیند!

   اما اینجا

  حوالی محدوده ی خیال شده                                 

  برای خوب بودنِ ساده ی اجتماعِِ همه ی "من" هایِ من

                                                        چیزی کم است! 


از دیوان که گذشت 

                     اکنون

                          با این دو بیتی های عریان چه کنم؟


دلم برایت کودکی می کند

و 

  بی هوا 

        از پشتِ پلکم می پرد

و 

   این جا

           "رعنایی"

                   محلی از اعراب ندارد!


با همه ی این هایی که گفتم


دلم برای تمامِ

             بودن هایت

                          تنگ است


بی خیال...

                                        اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت" قابیل" 

آلوده گشت به خون حضرت "هابیل"

از همان روزی که فرزندان "آدم "

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرجه آدم زنده بود!

از همان روزی که"یوسف "را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود!


بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ آدمیت برنگشت


قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ،پاکی،مروت، ابلهی است

صحبت از عیسی و موسی و محمد نابه جاست

قرن "موسی چومبه هاست"


روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

                                    حتی ،قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟


صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!


صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل خم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است.

                                                                                                                BSS

تنهایی .......

من تنهـــــــایی را دوســــت دارم...
تنها کِ باشی3 روز یه بار موبایلت رو می زنی تو شارژ..

تنهآ کِ بآشی قهوه ات هرگز سرد نمی شود ...
تنهآ کِ بآشی دیرتر شب می شَود ...
تنهآ کِ بآشی همه خُوشحآلنَد ...
...
تنهآ کِ بآشی موهایَت رآ مُرتب نمی کنی ...
تنهآ کِ بآشی شیشه عَطرِت پربآقی می ماند ..
تنها که باشی زیاد فکر میکنی...
تنها که باشی ...

 

 


تنهآ کِ بآشی هیچ چیز خنده دآر نیست . . . !

تنهآیی خوبـــــــــــه :))
http://mihanstar.com/wp-content/uploads/2012/01/wbjjhg8rdxzh36hjzrm1.jpg

بادبادک زندگی

مثل بادبادک باش

با اینکه میدونه زندگیش به نخی بنده

بازم تو آسمون میرقصه ومیخنده.

همیشه بخندونگران نباش

بدون که نخ زندگیت دست خداست.

می بخشم ...

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند

با من ، با دلم ، با احساسم کردند

و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند

و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،

پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم

آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

.

. . . تسکین . . .

اره ، یک سال گذشت ، هنوز دلیل انهمه را هضم نکرده ام ، نفهمیده ام که یکی را بدون غریزه ، تنها برای خودش خواستن یعنی چه ، معنی باور را گم کرده ام مثل خیلی ها ، بعد از یک سال فهمیدم که 17 اذر همیشه یک روز بد خواهد بود ، مثل دیروز و دیشبی که گذشت و گذشت!

کاش خدا کمی مهربانتر بود ، کاش دردها را فقط برای معدودی تدارک نمیدید یا حداقل قدرت میداد برای درک انها ، یا حداقل قدرت بیان ، میخواستم باشد فقط بخاطر خودش و نه بخاطر جای خالیها اما همین هم برایم زیادی بود ، من در هر صورت بازنده هستم.

حرف های گفتنی زیاد بود که تو فهمیدی ولی باور گم شده است درون من... ،  اما حرف های ناگفتنی خیلی بیشتر ، که همچنان باقیست!

با پنجره بخواب ای سنگ جان من ، من روی یاد تو که یله شده بر اسمان خط میکشم ، با من تراوش روزانه ایست که در نبود تو تکرار میشود ، تقصیر خواب نیست ، تقدیر ما تصادفیست که به هیچ نمی ارزد ، گوشت روی گاز ، مشروب روی میز ، ما چقدر غریبه شدیم که تو تحریک نمیشوی دیگر ، سیگار میکشی و تنت زیر زیرپوش سفید توری ات شناور است ، هیچ چیزت را به من نگو ، هیچ چیزت را به من نده لطفا ،

بگذار گمان گندم نگاهت در ذهن لهجه دار من با شک به هستیت عجین شودو من در حسرت ابدی...

......

وقتی یک نفر خیلی میخندد حتی برای چیزهای احمقانه وپیش پا افتاده بدانید او از درون عمیقا غمگین است.

اگر یک نفر خیلی میخوابد بدانید که تنهاست.

اگر یک نفر کم حرف میزند سریع حرفش را میگوید و دوباره سکوت میکند بدانید که رازی در سینه دارد.

وقتی یک نفر نمیتواند گریه کند بدانید ضعیف است.

وقتی یک نفر با یک روال غیر عادی و زیاد غذا میخورد بدانید که تحت تنش است.

وقتی یک نفر برای چیز های کوچک گریه میکند بدانید معصوم است.

اما وقتی یک نفر  به خاطر چیز های کوچک سریع عصبانی میشود یعنی درگیر دوست داشتن از ته قلب است.

حالا تو کدومشی؟؟؟؟؟؟

میله های عمودی...

والا در باب این جوانان نگون بخت که اسم دانشجو رو حمل میکنند و در دانشگاه چاره ای ندارند جز اینکه گوسفند شدن را یاد بگیرند واگر هوای گرگی به سرشان زد شغالهای موتوری سررسیده و نفله اشان میکنند چیزی نمیشود گفت جز اینکه خودت را به خریت بزن ، نه نزن ،  سعی کن خطوط اطرافت را وسیع تر کنی ، ازادانه بیندیشی ، جفنگیات اساتیدی  که هیچ نوفهمند را باور نکنی و خوب باشی با کسان و بد باشی با قومی که اگر مسلسل به دستم بدهند قتل عامشان میکنم ،والا!

از هر چه بگذریم روز دانشجو مبارکمون

دستی مر ا از دورهای دور...

افسوس که کار از کار گذشته !

                                          افسوس که هرشب داره میمیره این تن !

                                                                                           افسوس که این شعر ناسروده میماند !


افسوس ، زندگی زمانی بهم لبخند زد که مرگ داشت منو در اغوش میکشید !

دل نوشته های من و دوستان

پول آب میدهیم پول گاز جدا،به به،  حرفای امیر جدا سیبیلای شهاب جدا، 

خوابگاه شهرک امام کجا ، خوابگاه شهدا کجا؟

همه این روزا عاشق میشن ولی عشق لیلی و مجنون کجا عشق ماها کجا؟

سوسن خانوم منو جدا میخواد غضنفر و جدا

طناب دار به اندازه گردن ما بیچاره ها 

سربازی 2 ساله، بارداری 9 ماهه این کجاوو آن کجا؟

طرف میگه خونه میخوام جدا ، ماشین جدا  

آخه من از کجا بیارم خدا؟

بهترین دوای درد ما سیگاره ، دلمون سلامتی بی عاره

اگه بدبختیمون اجباریه،اگه تو دلمون جا واسه یه نفر هنوزم خالیه

چرا دلتنگ بشم؟

سلطان قلب ما هم یه روزی میادش، اونکه میگه غصه رو بی خیالش

دلتنگیامونو میذاریم لای سیگار دود میکنیم،

پای همه رفاقتامون میمونیم، هر چی پیش آید خوش آید خیر پیش

بایس دید که قسمت چی چیه؟؟؟؟؟

و دیگر هیچ.

خود را مجبور به پیشرفت کنید



قابل توجه کسانی که از مشکلات فرار میکنند


ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های
اطراف ژاپن سالهاست که ماهی تازه ندارد.
بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن،
قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافت های
دورتری را پیمودند.
ماهیگیران هر چه مسافت
طولانی تری را طی می کردند به همان میزان
آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید.




اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی
ها دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این
ماهی را دوست نداشتند.

برای حل این مسئله، شرکت های ماهیگیری
فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند.
آنها ماهی ها را می گرفتند آنها را روی دریا
منجمد می کردند.
فریزرها این امکان را برای
قایق ها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر
بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب
بمانند.

اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را
متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست
نداشتند. بنابر این شرکت های ماهیگیری مخزن
هایی را در قایق ها کار گذاشتند و ماهی را در
مخازن آب نگهداری می کردند.
ماهی ها پس از
کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند.
آنها خسته و بی رمق، اما زنده بودند.


متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت
به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. زیرا
ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه
را از دست داده بودند.

باز ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی
بی حال و تنبل ترجیح می دادند.
پس شرکت های
ماهیگیری به گونه ای باید این مسئله را حل
می کردند.
آنها چطور می توانستند ماهی تازه بگیرند؟
اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید، چه
پیشنهادی می دادید؟

ادامه نوشته

خدایا...

 

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري !

پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به

 مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ،

 گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام...

چه خوب بود، چه بد به... رفت!!!

میخوام برگردم به روزای کودکی اون زمانها: پدر تنها قهرمان بود. عشق تنها در آغوش مادر خلاصه میشد.

بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود.

بدترین دشمنم تنهایی بود.

تنها دردم زانوهای زخمی ام بود.

تنها چیزی که میشکست اسباب بازیام بود.

و معنای خداحافظ تا فردا بود...

داریوش بزرگ


داریوش بزرگ

داریوش یکم پسر ویشتاسپ، ناموَر داریوش بزرگ، سومین پادشاه هخامنشی بود. وی در سال ۵۲۲ پیش از میلاد، با کمک چندی از بزرگان هفت خانوادهٔ اشرافی پارسی با کشتن گئومات مغ بر تخت نشست. پس از آن به فرونشاندن شورش‌های درون‌مرزی پرداخت. فرمانروایی شاهنشاهی را استحکام بخشید و سرزمین‌هایی چند به شاهنشاهی افزود. آغاز ساخت پارسه (تخت جمشید) در زمان پادشاهی او بود.

از دیگر کارهای او حفر راه‌آبی بود که دریای سرخ را به رود نیل و از آن سو به دریای مدیترانه پیوند می‌داد. آرامگاه او در دل کوه رحمت در جایی به نام نقش رستم در مرودشت فارس (نزدیک شیراز )است. پس از جهانگیری کوروش و کمبوجیه سراسر آسیا ( آسیای صغیر )مگر عربستان جزو قلمرو او محسوب می‌گردید.

 Darius-Vase.jpg

ادامه نوشته

مادر بزرگ


ای کاش میشد تورا دوباره ببینم و دستان مهربانت را دوباره ببوسم ودوباره برایم ازگذشته ات حرف بزنی . هنگامی که شنیدم تو را از دست داده ام بغضی مرا فرا گرفت که قابل توصیف نیست ای مادر بزرگ من .

روز جمعه مادربزرگم را از دست دادم . مادربزرگ مهربانم را. 

روحت شاد .


پوکه...


گاهی دلمان گیر است از کسی ، و گاهی دلمان گیر است درکسی،گاهی گیر هست دلمان در دلی و گاهی گریه میشود این گیرها

صدای پایی در پله های طبقه ی چندم از بحبوحه ی ذهنم میپچد این روزها ، این روزها و حتی شب ها لامصب گیر کرده است ، حرفی در دل ، بغضی در حنجره ای که خدا از رگش به من نزدیک تر است!

یعنی خدای دلیل اینهمه است یا من دلیل اینهمه خدای !

میگویند عشق مکثی است قبل بیداری ،مزخرف است . شاید مکثی است قبل خوابی کهفانه وکهنه و یا اشتباهی عظیم یا اصلا محرک است شاید و ذهنی خواب زده میطلبد همواره و یا اینکه من اشتباهی هستم یا اینکه تو.

دهان بسته است و حرف ها یک به یک به ساحل مرگ مینشینند همچون نهنگ های فرو رفته در ابی چشمان سیاهت.

شوخی میکنیم اینکه نفس میکشیم ، شوخی میکنیم اینکه حرف میزنیم ، شوخی میکنیم و همین شوخی ما را میکند و دلمان را شوخ میسازد و باور را نیست!

مجبورم ، مجبورم که یادت را دود کنم در خود و فرو برم هق هق را در قلبم و بگویند که وحشی بی احساسم...!

                                                                                              ما هیچ ، ما فقط و فقط یک نگاه...

پرواز ۱۹

پرواز ۱۹ (به انگلیسی: Flight 19)‏ به پرواز ۵ بمب افکن تی‌بی‌اف اونجر گفته می‌شود که در ۵ دسامبر ۱۹۴۵ به طرز مرموزی در بالای مثلث برمودا ناپدید شدند.
در روز 5 دسامبر 1945 پنج بمب افکن از نوع "اونجر"به منظور انجام یک پرواز تمرینی که پرواز شماره 19 نامیده میشد،از پایگاه نظامی "فوت لودردی" واقع در "فلوریدا" به هوا برخاستند.طبق برنامه،آنها میبایستی یک مسیر مثلث شکل را طی کنند و دوباره به پایگاه بازگردند. قبلاً چندین بار چنین تمرینی را انجام داده بودند،از این رو این ماموریت برایشان دشوار نبود.از سوی دیگر خلبانان و خدمه این پنج بمب افکن را افرادی با تجربه و ماهر تشکیل میدادند.و همه هواپیما ها مجهز به بهترین دستگاه بی سیم و تجهیزات هوانوردی بودند.در ساعت 14/10 آنروز ، هر 5 بمب افکن به هوا برخاستند و با آرایشی زیبا و سرعتی در حدود 200 مایل در ساعت به سوی خاور به پرواز در آمدند.در ساعت 3/45 ،حادثه وحشتناکی رخ داد.ستوان "تایلور" فرمانده این اسکداران طی تماس رادیویی با برج مراقبت فریاد زد:برج مراقبت...وضغیت اضطراری پیش آمده...انگار ما از مسیر خود منحرف شده ایم...ما قادر نیستیم زمین را ببینیم...تکرار میکنم...ماقادر نیسنیم زمین را ببینیم.مسئول برج مراقبت پرسید:حلا در چه موقعیتی هستید؟ -موقعیت خود را به درستی نمی‌دانیم...اصلاً نمی‌دانیم کجا هستیم.به نظر میرسد راه را گم کرده ایم.مسئول برج مراقبت از این سخن بر خود لرزید.چگونه ممکن یود 5 هواپیما با سرنشینان پرتجریه خود،در شرایطی که هوا کاملاً مساعد بود راه خود را گم کنند.برج مراقبت گفت:طاقت داشته باشید.به سوی غرب پرواز کنید.ستوان"تایلور"پاسخ داد:ما اصلاً نمی‌دانیم غرب کجاست...همه ی دستگاه ها از کار افتاده ...همه چیز شگفت انگیز است.هیچ جهتی را نمی‌توانیم تشخیص دهیم.حتی اقیانوس شکل دیگری به خود گرفته است... چند لحظه بعد،دوباره صدای ستوان تایلور به گوش رسید که دیوانه وار فریاد زد :ما وارد آب های سفید میشویم...کمک...کمک...و این آخرین پیام ستوان تایلور بود و صدای او برای همیشه خاموش شد.مسئولان فرودگاه ،وضعیت اضطراری اعام کردند و یک هواپیمای"مارتین مرینر" با 13 سرنشین و مجهز به کلیه وسایل نجات از زمین برخاست تا به جستجوی 5 هواپیمای بمب افکن پردازد،ولی شگفت این که این هواپیما نیز به همان سرنوشت 5 بمب افکن دچار گردید و برای همیشه ناپدید شد.در ساعاتی بعد ، برج مراقبت نیروی دریایی در "اوپالوکا"پیام ضعیفی دریافت کرد که مربوط به یکی از هواپیماهای پرواز شماره 19 بود.عجیب آن بود که به موجب پیشبینی ،موجودی بنزین آخرین هواپیما میباست تقریباً 2ساعت پیش تمام شده باشد،در حالی که هنوز در آسمان بود .سپیده دم روز بعد،242 فروند هواپیما و 18 فروند کشتی به جستجوی هواپیماهای گمشده پرداختند،ولی اثری از آنها نیافتند.انگار این هواپیماها قطره ای شده و به درون اقیانوس فرو رفته بودند. هرگاه فرض کنیم که این 5 هواپیمای بمب افکن ،در آسمان با کیدیگر تصادف کرده‌اند ،میبایست قطعات شکسته هواپیما و یا آثار و علائمی از این برخورد احتمالی پیدا میشد و از سوی دیگر هنگامی که ستوان "تایلور"وضعیت اضطراری اعلام کرد ،برخی از خدمه هواپیما میتوانستند به وسیله چت نجات ، خود را از مهلکه رهایی ببخشند یا پس از سقوط در آب از وسایل ایمنی نظیر تشک های بادی و جلیقه های نجات استفاده کنند ،در حالی که معلوم نیست چرا هیچ یک از این اقدامات صورت نگرفت .هواپیمای "مارتین مرینر"که به کمک این 5هواپیما شتافته بود ، به گونه ای ساخته شده بود که میتوانست روی آب بنشیند،در حالی که این هواپیما نیز بی آنکه با برج مراقبت تماس بگیرد ،به طرز اسرار آمیزی ناپدید شد.

واقعیت حادثه تا به امروز کشف نشده و این ماجرا همچنان در شمار یکی از اسرار حل نشده عالم ،باقی‌مانده است .پس از این رویداد،تعدادی هواپیما و کشتی همراه با سرنشینان آنها در منطقه مثلث برمودا ناپدید شده اند که تاکنون اثری از آنها بدست نیامده است و این حوادث موجب شده که دانشمندان نظریات گوناگونی در رابطه با"مثلث برمودا" ارائه دهند.


cheghadr zibast kasi ra dost bedari na baraye zibayi na az roye ejbar va na az roye tanhayi fagat baraye inke arzeshe dost dashtan darad.

تاریخی

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در

ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ،

دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت .
...
در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ،

دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده

هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي

نكرد و روي همان صندلي نشست ..

جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس

روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و

روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرداصلاً نگاهش هم نمي کرد .

جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت

که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :

شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است ؟

نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..

اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا

دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟

او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين

ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست

و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ...

سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان

سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.

با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت

تاثير مستقيم اين رفتار بزرگ مرد تاریخ ایران قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد

کاش میبرید ان تیغ...

و اکنون،تو ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده‌ای.

اسماعیل توکیست؟ چیست؟ مقامت؟ آبرویت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبیلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیبایی‌ات؟ عشقت؟ زندگی ات؟ نفس هایت؟ و .... من چه می‌دانم؟ این را باید خود بدانی و خدایت.

من فقط می‌توانم نشانیهایش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ایمان ضعیف می‌کند، آنچه تو را در راه مسئولیت به تردید می افکند،آنچه دلبستگی‌اش نمی‌گذارد تا پیام حق را بشنوی و حقیقت را اعتراف کنی، آنچه تو را به توجیه و تاویل‌های مصلحت‌جویانه و ... به فرار می‌کشاند و عشق به او کور و کرت می‌کند و بالاخره آنچه برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی، او اسماعیل تو است! اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد یا یک شیئی، یا حالت، یا یک وضع، و یا حتی یک نقطه ضعف! تو خود آنرا هر که هست و هر چه هست باید به منی آوری و برای قربانی انتخاب کنی.

  حال اسماعیل تو چیست،کیست؟!!!

Dr.Shariati


            !!! عید قربان مبارک همتون،شاد باشین !!!