تونباشی.......


کـــــــ حبه قنــــــد ، 
درفنجـــان قهـــوه ی تلخـــــــ ..
شیرین نمیشـــود ..
دو حبه قنــــد ،
در فنجـــــان قهــــــوه ی تلخـــــــــ ..
شیرین نمیشــــود ..
سه حبـــه ، چهار ، پنج ..
.
.
اصلاً تو بگــو یک دنیـــــــــا قنـــد ،
در این دنیای تلخــــــــ ،
نه ..
اگـــر تــو نباشــــی فالِ این زندگــــــــــی ،
شیرین نمیشـــــود … !

علم یا عمل؟؟؟!!!


روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند

یک تقویت کننده  فکراو را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی

سپس فرد بیسوادی ی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد.

درد واره

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

شعراز: قیصر امین پور

دلنوشته

بزرگترین گناه زندگیم فقط یه چیزه ولی نمی دونم که آیا دلیل خوبی هس واسه این همه درد؟خیلی سخته حرفت تو دلت بمونه، بغضت تو گلوت و تو نتونی یعنی قدرتشو نداشته باشی که به کسی بگی چته؟هیشکی نمیدونه چمه، همش خودمو پشت خنده های مسخره قایم می کنم. همش دارم واسه بقیه فیلم بازی می کنم ... خیلی امیدی نیس حتی خدا هم جوابمو نمیده،تازه فهمیدم گاهی چیزایی رو که دوست داری بهشون برسی رو فقط باید آرزو کنی .آرزو کنی ازته قلبت،باتمام وجودت،اما بازم بهشون نرسی.نرسی و هزاربار توخودت بشکنی و بگی بیخیال این یه تجربه بود که دیگه تکرار نمیشه ولی بازم ...تازه فهمیدم عمق تنهاییم خیلی زیاده،اینقدر زیاد که دارم توش غرق میشم.دلم می خواد مث بقیه زندگی کنم،بخندم،حرف بزنم،گریه کنم،داد بزنم ولی نمیشه نه من مث بقیه ام ونه میتونم باشم.تازه فهمیدم شبیه هیشکی نیستم.خدایا توی این دنیای هزار رنگ تموم امیدم به توئه.