آفتاب می‌شود



نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود


تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها


به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان


کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن


نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود


فروغ فرخزاد

:(

پیـــــرمـــــرد همســـــایه آلـزایمـــــر دارد !

امـــــروز صبـــــح
بیخـــــودی شلـــــوغش کـــــرده بـــــودند !

او فقـــــط یـــــادش رفتـــــه
از خـــــواب بیـــــدار شـــــود ...

مسئول تست کردن شراب های يک شرابسازی می ميرد، مدير کارخانه شرابسازی دنبال يک مسئول تست ديگر می گردد تا استخدام کند يک فرد مست با لباس ژنده و پاره برای گرفتن شغل درخواست می دهد مدير کارخانه فکر می کند چطور اورا رد کند.

اورا تست می کنند. به او يک گيلاش شراب می دهند و می خواهند که آنرا تست کند آزمايش می کند و می گويد شراب قرمز، مسکات، سه ساله، و در بخش شمالی تپه رشد کرده و در ظرف فلزی عمل آمده است مد...
ير شرابسازی می گويد درست است

گيلاس ديگری به او می دهند اين يکی شراب قرمز کابرنه هشت ساله و در بخش جنوبی تپه رشد کرده و در چليک چوبی عمل آمده است درست است.

مدير موسسه که متعجب شده است با چشمکی به منشی پيشنهادی میکند. او يک گيلاس ادرار می آورد. فرد الکلی آنرا آزمايش می کند. و می گويد بلوند، 26 ساله، سه ماهه حامله است و اگر کار را به من ندهيد نام پدرش را هم خواهم گفت..

انتظاری نیس...

از هیچ کس انتظاری ندارم
فقط
اگر شد!
در اين هجوم سرد تنهايی‌
در اين طوفان تاريكی‌
در اين شب
كه دارد ذره ذره در من رخنه ميكند
برای‌ اين سرگردان
كوچه های‌ شهر
برای‌ اين دل
آرامش آرزو كنيد...!
ديگر از هيچكس انتظاری‌ ندارم...

این رویا احمقانه بود...


در تکاپــــوی بودنت بودم

زخم های همیشه ام بودی

بت سنگین ـ سنگ در هر دست

دشمن سخت شیشه ام بودی

می روی نم نم و جهانم را

ساکت و سوت و کورخواهی کرد

لهجه کفش هات ملتهبند

بی شک از من عبورخواهی کرد

در همین روزهای بارانی

یک نفرخیره خیره میمیرد

تو بدی کردی و کسی با عشق

ازخودش انتقام میگیرد

خبرم را تو ناشنیده بگیر

بدنت را به زنده ها بسپار

کودکت هم مرید چشمت شد

نام من را بروی او بگذار

بعدمرگم ،سری به خانه بزن

زندگی تر کنی حضورم را

تا بیایی شماره خواهم کرد

ردپاهای دور گورم را

آخرم را شنیده ای اما …

در دلت هیچ التهابی نیست

باتو مرگ و بدون تو مرگ است

عشق را هیچ انتخابـی نیست

خدایا...

 

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري !

پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به

 مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ،

 گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام...

هم مرگ...

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن

لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم

لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم

مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد

دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی

بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست

یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود

تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو

دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست

این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست

ابیاتِ روانی شده را دور بریز

این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخم  سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید

مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود

بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد

شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک

اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم

با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند

در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند

گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند

مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند

در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد

بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است

یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید

ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید

مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم

آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز

مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست

مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود

لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم

باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد

دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد

صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند

داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد

آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام

دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم

با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند

بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد

در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست

آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام

آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند

دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم

من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام

بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم

از کوچه ی ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است

چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای

حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی

گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کشتی

بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری

من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم

با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما

ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است

لعنت به تنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم

با پای خودم می روم این بار گلم

                                                                                    علیرضااذر

ای بابا باز هم سیگار.

سیگار میکشم تا دود کنم خیال بودنش را …
ریه هایم بی تقصیرند ، فقط دارند تاوان ندانم کاری های دلم را پس می دهند !نوالر

فریاد

مشت میکوبم بر در

پنجه  می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان!

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم :

                      آی...........

با شما هستم !

                  این درها را باز کنید.......!

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

                      سر کوهی

                                                        دل صحرایی.....

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه.......

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد!

 

 

من به فریاد

همانند کسی

که نیازی به تنفس دارد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم!

از شما

                                      "خفته ی چند"

چه کسی می آید با من فریاد کند؟

چه خوب بود، چه بد به... رفت!!!

میخوام برگردم به روزای کودکی اون زمانها: پدر تنها قهرمان بود. عشق تنها در آغوش مادر خلاصه میشد.

بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود.

بدترین دشمنم تنهایی بود.

تنها دردم زانوهای زخمی ام بود.

تنها چیزی که میشکست اسباب بازیام بود.

و معنای خداحافظ تا فردا بود...

دانشجو

شرح حال دانشجوي آخر ترم

« فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم »

كه در این ترم پیاپی ز دروس افتادم !

اولین نمره كه دیدم سر من سوووووت كشید

سوی استاد دویدم غم دل سر دادم

ولی افسوس كه استاد محبت ننمود

با غضب گفت برو... نمره زیادی دادم !

گفتمش بهر خدا یك نظر انــــداز به من

مزه انداخت : نیم ناظر و من استادم !

بازگشتم كه شوم مطلع از درس دگر

دیدم « این سیل دمادم ببرد بنیادم »

خشمگین داد زدم، ناله و نفــرین كردم

- هیچ كس نیست در اینجا كه رسد بر دادم ؟؟؟!!

نــاگه از دور بدیــــــدم رخ اســــتاد عزیز

گوییــــا بر دل او كـــــرد اثر فریادم...

گفتمش مرد شریف از چه به من -6- دادی؟!

گفت: غیبت سببش بود و نرفت از یادم

قصه گر باز بگویم همه اش تكراری است

از دروس دگــــرم نیـــــــــز چنین افتادم

گرچه افتادم و ماندم عقب از خرخوان ها...

كسب عنوان عقب مانده مباركبادم !!




ادامه مطلب يادتون نره دوستان

ادامه نوشته

دلگیرم از...

دلگيرم واسه اون پسري كه با 180 تا سرعت توو اتوبان داد ميزد تا خودشو خالي كنه.. .
دلگيرم واسه اون دختري كه هر شب سفيدي متكاشو با ريملش سياه ميكرد... 
دلگيرم واسه اون مو سفيدي كه تو خانه ي سالمندان چشم به راه بچه هايي كه عمرشو... پولشو ... احساسشو ... زندگيشو ... پاشون به باد داد نشست و نشست.... 
دلگيرم واسه اون مرد 40 ساله اي كه زن و بچشو 4 نفري سوار يه موتور كرده بود...و با حسرت به جوون 22 ساله اي كه پشت پورشه نشسته بود نگاه ميكرد و از زن و بچش كه با سختي رو موتور جا شده بودن خجالت ميكشيد... و هر 100 متر ... تو دلش 100 بار خودشو تف و لعنت ميكرد.... 
دلگيرم واسه شهري كه تو دود , فساد , اختلاس , فحشا , اعتياد , فقر , تورم و هزار يه مشكل داره دستو پا ميزنه و ديگه از چيزايي كه گريه داره هم جک ميسازه.... 

دلگيرم واسه مردمي كه توو تك تك خونه ها... خيابونا و كوچه پس كوچه هاي اين شهر ازاون بالا بالا ها تا اون پايين پايينا دارن نفس ميكشن و هركدومشون مي تونن يه كتاب ... يه قصه ... يه رمان ... يه تراژدي باشن...

سرزمین من..

من در کشوری زندگی میکنم که

دويدن سهم کساني است که هرگز نمي رسند

و رسيدن سهم کساني که هرگز نمي دوند...

ارزش مردگانش چندين برابر زندگانش است..

در سرزمين من مردمانش با نفرت بيشتري به بوسيدن دو عاشق نگاه مي کنند 

تا صحنه ي اعدام يک انسان

در سرزمين من. . .

هه هه