یکی ازاخرین شب های فروردین ماه بود،یه پسری که مرد بود و قصه هامونم حول محور حوادث زندگی این مرد خواهد چرخیدطبق عادت همیشگی اش شبانه ساعت 12به بعد زده بود که بیرون بگرده.این مرد تو منطقه جنوب شهرش زندگی میکرد.اون شب یکی از شبای نسبتا سرد بود و دود سیگار مرد خیلی اروم تو سرما میرقصید و گم میشد. چند دقیقه که راه میرفت هربار دودستی کلاهشو میگرفت و میکشید رو گوشهایی که سرخ شده بودند.
تواین سرما فقط باید راه میرفت،یه کم که وای میساد سرما استخوناشو به لرزه مینداخت.کم کم برفم شروع کرده بود و داشت میبارید،ساعت هم تقریبا 1 شده بود. مرد قصه امون اخرین سیگارشم روشن کردو راه خونه رو درپیش گرفت که برگرده و بخوابه! گربه ها و هرازگاهی سگ سیاه قصه رو میدید که لا به لای اشغال ها وول میخوردند و وقتی رد میشد نگاه های معنی داری میکردند.
کوچه ی چسبیده به اتوبان رو داشت ردمیکرد که نگاهش به یه نفر افتاد که کنار دیوار بقالی محل خوابیده بود.جلو که رفت دید یه معتاده که تازه تزریق کرده و به خوابی عمیق فرورفته بود.سرنگش هم همونجور توی دستش مونده بود و برف هم داشت روشو میپوشوند.مرد قصه ی ما این پسر جوون رو میشناخت،بالاخره هم محلیشون بود. چند قدم رفت جلو ولی فکر اینکه سرما تا صبح با اون پسره چیکارا که نمیکنه مرددش کرد که بره یا نه.برگشت و پیش پسر که به خواب نئشگی فرو رفته بود نشست،خواست که بزنه رو شونه اشو بیدارش کنه اما یه ندایی قوی از ته دلش گفت که نه اون خطرناکه وهمین ترس به مرد قصه امون غلبه کرد و پاشد و به راهش ادامه داد.
درمسیر خونه مدام به صداهای قلبش و وجدانش گوش میداد که همش سرزنشش میکردند.
سر کوچه ی اصلیشون رسیده بود که دید مردی هراسان باپیژامه ی خاکستری و پیراهنی که دکمه هاش باز بود وبادمپایی های زوار در رفته ای از کوچه خارج شد. این مرد هراسان پدر پسرک به خواب رفته بود. مرد قصه ی ما نمیخواست به پدر بگه که پسرش اونجاست ولی در اخر گفت که پسرت اونجا خوابیده و ازبدی این ماجرا اعصابش شدیدا داغون شده بود پس سیگاری روشن کرد و زیر برف در سوسوی ضغیف چراغ های شهرداری در افق گم شد.
17اذر91 بدترین روز زندگی مردقصه ی مابود