. . . اخرین نقطه . . .

برای گفتن امدم و حال با نگفته ها خواهم رفت ، برای خدایم مینوشتم ولی بی معنی است وقتی خدایت هیچ حسی نخواهد داشت ، باز بنویسی!

روزای خوبی داشتم با شما دوستان تو این وبلاگ خیلی چیزا یاد گرفتم ازتون ، تحمل کردین پستای منو که نمیفهمیدین چی میگم اخه باید خدا میبودین تا میفهمیدین ، فقط خدایم میفهمید چی میگم، من که رفتم ولی شما بنویسین بازم حرفاتونو بریزین اینجا تا خالی بشین ، قربون همگیتون!

من به صبحی میاندیشم که خورشید تابانش بانو خواهد بود


. . . فجر . . .


با سلام خدمت دوستای گلم ، عزیزان زعفرانی

خواستم بگم چشم بخیلان کور و دور امسال فیلم فجر رو تو شهرمون تبریز هم داریم ، از 16ام تا 25ام بهمن!

اونایی که دوست دارن سینمای ایران رو (که ایشالا همینجوریه) جهت اطلاع از برنامه زمانبندی و اکران و ... برن به سایت ارشاد اذربایجان شرقی و جهت تهیه بلیط هم باید برن سینما 29 بهمن ، بلدین که ، 4راه شهنازه !

ایشالا ببینمتون...                                                                                                       

ر د ا م

که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

                      که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

                                          که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

                                                           که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

                                                                                که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

. . . که هیچوقت . . .

دارم بــه گریــه مـی كنم و گریه می كنم

از تو ، به تو ، بدون تو ، تو! گریه می كنم...

تو نیستـی! شبیه كلید قصر شاه عباسی

پرسه زدن به تنهایی در  خیابان عباسی

من ، سردی نبـــودن دستـــی كــــه هیـــــچ وقت...

شب ، تاكسی ، صدای «مهستی» كه هیچ وقت...

                                                                                              که هیچوقت...

به قول توام دلخوش اگر زوالم نخواهی...

جیب هایم را مرور میکنم
کیفم را زیر و رو میکنم
تمامِ خودم را میگردم
تا باور کنم
فقیرتر از آنم
که بهایِ شکستنِ دلت را
بپردازم !

در من جنون کهنه ایست ، با من مدارا کن فقط...


شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما

شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...

شب ِ  تا  صبـــح ،  کنـــــار تلفن  زار  زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم

لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم

شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی

شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــی

. . . راه برگشت . . .

شاید اگه میدونستم شروعش به اینجا ختم خواهد شد همون اول قیدشو میزدم و ناگاه از دست اون زنه لیز میخوردم و با کله میرفتم تو کاشیای سفید روی زمین ، اون موقع میرفتم الان داشتم نگات میکردم بدون اینکه تو بدونی منتظر بودم با اطمینان ، قولتو تا حالا از خدا گرفته بودم. مث الان نبود که هر لبخندت و یا هر اخمت هزاران خیال و مانع میتراشید توی ذهنم!

اگه رفته بودم و یا اگه یه ثانیه زودتر و یادیرتر اومده بودم شاید اسمم یه چیز دیگه بود ، شاید اصلا دختر میشدم ، اونوقت سرنوشتم شاید اخرش به تو ختم میشد نه مثل الان که راه برگشتی برام نیست ، هست ولی شکستن یک دل از دست من ساخته نیست ، شایدم ساخته شد ولی...!

شاید اگه مادرم یه لحظه ای رعشه ای در وجودش اغاز میشد تیغ جراح روی قلبم میخوردو درون رحم جون میدادم ، هی...!


اگه من خدا بودم ، بدون شک تو رو برای خودم می افریدم ، حتی اگه به قیمت گمراهی همه ی انسان ها بود.

. . . فروغ بی فروغ . . .

ديدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

مي رميدي

مي رهيدي

يادم آمد كه روزي در اين راه

ناشكيبا مرا در پي خويش

ميكشيدي

ميكشيدي

آخرين بار

آخرين لحظه تلخ ديدار

سر به سر پوچ ديدم جهان را

باد ناليد و من گوش كردم

خش خش برگهاي خزان را

باز خواندي

باز راندي

باز بر تخت عاجم نشاندي

باز در كام موجم كشاندي

گر چه در پرنيان غمي شوم

سالها در دلم زيستي  تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چيستي تو؟

كيستي تو؟


 8 دی سالروز تولد فروغ هستش ، گرچه خوشم نمیاد از شعراش ولی گفتم یادی بکنیم ازش!

زندان من . . .

زندان آن زن
مانتوی قرمزش بود
زندان آن پلیس ها
ماشین سیاه شان
زندان پدرم
کت و شلوار راه راهش بود
که راه اداره را فراموش نمی کرد
زندانی های زیادی
در خیابان راه می روند
با تلفن حرف می زنند
سیگار می کشند
مثلا آن زن
زندانش آشپزخانه ی کوچکی ست
یا آن مرد
که زندانش را در آغوش گرفته
و دنبال شیر خشک می گردد
یا آن چند نفر
که زندانشان اتوبوسی ست
که هر روز شش صبح
به سمت کارخانه می رود...

زندان من و تو اما
تخت خوابی دو نفره بود
که روزها از آن
فرار می کردیم
و شب ها
ما را باز می گرداندند
چراغ ها که خاموش می شد
زیر ملحفه ای راه راه
خود را به خواب می زدیم
تا صدای گریه ی
هم سلولی مان را نشنویم ...

                                                                                 از داداش گلم حامدابراهیم پور

باز روزی...

کاش میتوانستم مانند خیلی ها بی خیال دردها باشم ، حیف که نمیتوانم ، دردی به بزرگی تو ، بی خیالی نمیفهمد.

تک به تک سلولهایم تومورت را دچار شده اند ، خدا هم با این تومور جان به در میکرد!

سرزنش نکن ، درکش سخت است ، نمیدانی چقدر بوده ای برایم ، به اندازه ی خدا حتی!

حسی که تمام روحم را گرفته بود ، تمام لحظه هایم را ، تمام نگاه هایم را ، تمام هستی ام را و فقط بغض را برایم باقی گذاشته بود.

این اخرین بن بست برایم بود ، دیگر بن بستی نخواهم داشت چون راهی انتخاب نخواهم کرد دیگر.

خودم را خواهم سپرد به دست هرکس وناکس که ضربه بزند و من فقط چشم به پایان دوخته ام.

باز یک دلخوشی هست و ان اینکه هنوز نفست در تن این شهر معلق خواهد بود و هرازگاهی تصویرت از دور به رخ خواهد کشید خود را.حسادت همچنان بر حسرت من خواهد فزود...


انور قفل های تکراری ، می پذیرم عمیق چاهم را

دوزخت ازبهشت ابی تر ، میکشم وزنه ی نگاهم را

...مازوخ...

برف باریده و غم

هربلورش درد  رنگین است

مقصد تمام این انسان

کپه برفی درون مشتت باشم

مسخ گوشواره ی سرخت

سلب مروارید هامون شد

ای پری های انسانی

خفته در دود سیگار من باشم

لحظه لحظه خرد میشود برف

روی خونفرش های زیر پاهایت

هر نفس که میروی در عمق

هر قدم روی سینه ام باشم

کاغذ تو به خودکار من چسبید

هرزگی فطرت خیابان شد

دست سردم ورای این حس است

دردلت حرف ناگفته ای باشم

موی زردت به گربه میماند

این پدر حرص جان ها شده است

چنگ میزند نگاهت حرفم را

لحظه ای به درک واصلت باشم

من به نان پنجره ای از دور

چشم دوخته ام به موهایت

یک بغل حبه قند در کامت

مجرم تلخی روزگار من باشم

برده ای در ارزوی بخشش بود

از نگاه شاهزاده افتادش

من به رویای دور بی تابم

لحظه ای امیر خان ها باشم

بعد از ان سکوت طولانی

در سراشیب حس یک مردی

دو انگشت لغزید در گونه ای

خراش های روی لبت باشم

بدون هیچ هوسی از دور

یغلی در تنت مریمی باشم

روبه رویت اینه ای کنار یک دیوار

عکس دیوانه وار روحت باشم

ناله از کوله ای که سنگین است

تمامی زجرها بر دوش های من باشد

انکه ارام وز وزی در گوشت

حتی ، زمزمه باد در تفکرت باشم

در کلامت بوی هیچ حسی هست؟!

عشق تو زخم بر جان است

دلخوش از انحنای لبهایت

غرق در ابی چشمانت

در امید مرگ می باشم

چهره ات همیشه زیبا هست

ساده می انگارمت من باز

چهره ی پریشانت را

در اتاق تاریک تنهایت

تکیه بر دیوار تنهاتر

اینه ای در شکسته ات باشم

مجمع الجانیان بد بختم

هر نگاهم حسادتی خواهد ساخت

چشم برزمینم دوخت حوا را

کاش لحظه ای فقط ادمت باشم

                                                                                                                   BlackYas

. . . تسکین . . .

اره ، یک سال گذشت ، هنوز دلیل انهمه را هضم نکرده ام ، نفهمیده ام که یکی را بدون غریزه ، تنها برای خودش خواستن یعنی چه ، معنی باور را گم کرده ام مثل خیلی ها ، بعد از یک سال فهمیدم که 17 اذر همیشه یک روز بد خواهد بود ، مثل دیروز و دیشبی که گذشت و گذشت!

کاش خدا کمی مهربانتر بود ، کاش دردها را فقط برای معدودی تدارک نمیدید یا حداقل قدرت میداد برای درک انها ، یا حداقل قدرت بیان ، میخواستم باشد فقط بخاطر خودش و نه بخاطر جای خالیها اما همین هم برایم زیادی بود ، من در هر صورت بازنده هستم.

حرف های گفتنی زیاد بود که تو فهمیدی ولی باور گم شده است درون من... ،  اما حرف های ناگفتنی خیلی بیشتر ، که همچنان باقیست!

با پنجره بخواب ای سنگ جان من ، من روی یاد تو که یله شده بر اسمان خط میکشم ، با من تراوش روزانه ایست که در نبود تو تکرار میشود ، تقصیر خواب نیست ، تقدیر ما تصادفیست که به هیچ نمی ارزد ، گوشت روی گاز ، مشروب روی میز ، ما چقدر غریبه شدیم که تو تحریک نمیشوی دیگر ، سیگار میکشی و تنت زیر زیرپوش سفید توری ات شناور است ، هیچ چیزت را به من نگو ، هیچ چیزت را به من نده لطفا ،

بگذار گمان گندم نگاهت در ذهن لهجه دار من با شک به هستیت عجین شودو من در حسرت ابدی...

HotSeat

دوستان عزیز اگه با برگزاری صندلی داغ موافقین نظر بدین و نفر اول رو برای صندلی داغ معرفی کنین...!

                                                                                                   اگرم نیستین ، هیچ...

میله های عمودی...

والا در باب این جوانان نگون بخت که اسم دانشجو رو حمل میکنند و در دانشگاه چاره ای ندارند جز اینکه گوسفند شدن را یاد بگیرند واگر هوای گرگی به سرشان زد شغالهای موتوری سررسیده و نفله اشان میکنند چیزی نمیشود گفت جز اینکه خودت را به خریت بزن ، نه نزن ،  سعی کن خطوط اطرافت را وسیع تر کنی ، ازادانه بیندیشی ، جفنگیات اساتیدی  که هیچ نوفهمند را باور نکنی و خوب باشی با کسان و بد باشی با قومی که اگر مسلسل به دستم بدهند قتل عامشان میکنم ،والا!

از هر چه بگذریم روز دانشجو مبارکمون

دستی مر ا از دورهای دور...

افسوس که کار از کار گذشته !

                                          افسوس که هرشب داره میمیره این تن !

                                                                                           افسوس که این شعر ناسروده میماند !


افسوس ، زندگی زمانی بهم لبخند زد که مرگ داشت منو در اغوش میکشید !

این رویا احمقانه بود...


در تکاپــــوی بودنت بودم

زخم های همیشه ام بودی

بت سنگین ـ سنگ در هر دست

دشمن سخت شیشه ام بودی

می روی نم نم و جهانم را

ساکت و سوت و کورخواهی کرد

لهجه کفش هات ملتهبند

بی شک از من عبورخواهی کرد

در همین روزهای بارانی

یک نفرخیره خیره میمیرد

تو بدی کردی و کسی با عشق

ازخودش انتقام میگیرد

خبرم را تو ناشنیده بگیر

بدنت را به زنده ها بسپار

کودکت هم مرید چشمت شد

نام من را بروی او بگذار

بعدمرگم ،سری به خانه بزن

زندگی تر کنی حضورم را

تا بیایی شماره خواهم کرد

ردپاهای دور گورم را

آخرم را شنیده ای اما …

در دلت هیچ التهابی نیست

باتو مرگ و بدون تو مرگ است

عشق را هیچ انتخابـی نیست

هم مرگ...

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن

لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم

لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم

مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد

دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی

بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست

یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود

تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو

دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست

این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست

ابیاتِ روانی شده را دور بریز

این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخم  سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید

مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود

بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد

شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک

اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم

با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند

در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند

گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند

مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند

در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد

بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است

یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید

ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید

مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم

آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز

مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست

مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود

لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم

باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد

دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد

صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند

داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد

آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام

دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم

با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند

بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد

در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست

آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام

آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند

دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم

من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام

بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم

از کوچه ی ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است

چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای

حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی

گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کشتی

بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری

من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم

با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما

ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است

لعنت به تنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم

با پای خودم می روم این بار گلم

                                                                                    علیرضااذر

دیگر چه میخواهی؟!

بعد از سیل خیلی انتظار بالاخره قطار امید با سوسوی ضعیف نزدیک میشود ، نزدیک میشود و درش را برای تو باز میکند. دستی تورا میگیرد و سوار میشوی بر اوج خیال. امید تورا در خود میفشارد وذهنت را جلا و نور میبخشد ، خیالبافی هایت گل میکند و اینده را زیبا مینویسی و بازی میکنی اما فقط بازیست!

بدبختی انجاست که در این دنیا، دنیایی که منو از خودم متنفر کرده ، هیچ کسی پشت ادم درنمی اید ، همه زیر پایت را خالی میکنند جز خدا و دوست خوب که انها هم اگه پاش بیفته میکنن!

خلاصه در یک لحظه حباب ارزو های دورو درازت که خاطره ی خیلی هاست از هم میپاشد و تو فقط زانو در بغل کشیده قطراتش را حس میکنی روی پوست ظریفت. و انقدر برایت سخت هست که درهم بروی اما جای عکس العمل هم برایت نمیماند ، چون چاره ای نیست وفقط مجبوری که درد را دود کنی و بپاشانی اش هم او را هم خودت را و...!

قصه این است که باید خود را بسپاری به دست الکی فلکی که گستاخ و دیوصفت است که انقدر بچرخاندت و وقتیکه همه شورو نشاط و همه چیزت بر باد رفت انگاه روی خوشش را به رخت بکشد و این کشیده ای باشد با طعمی شور به روی زخم های چرک کرده که در یادند!

انوقت است که با افتخار ، با سری بلند فحش های ترکی را نثار فلک و خودت میکنی ولی به چه درد میخورد اینها.

روزهای خوب همیشه وقتی می ایند که دیگر نیازی نیست ، ما همه چیز را جا میگذاریم و میرویم.

***

بعد از عمری خر خودت باشی

یک نفر گردن کلفتت را

مفت دنیا به تخم ماهی ها

یک نفر در طویله جفتت را

*............................0

دیوانه تر ازمن چه کسی هست ، کجاست؟!

یک عاشق اینگونه ، ازاین دست کجاست؟!

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم اخر بزند

تا بغض کنی درهم و بیچاره شود

تا اه کشی بند دلش پاره شود

یک مرد در ایینه شکسته است هنوز

مرد است ،که ازپا ،ننشسته است هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد ، شکست

مرد است ولی ، خانه ات اباد ، شکست                                                               

                   

تو را وای بر من...


گفتم که بود گفتا که یار

گفتم چه گفت گفتا قرار


گفتم چه زد گفتا شرار

گفتم بمان نشنید و رفت

***

ان دم بریدم از زندگی دل

كامد به مسلخ شمر سيه دل

او می‌دوید و من می‌دویدم

او سوی مقتل من سوی قاتل

او می‌نشست و من می‌نشستم

او روی سینه من در مقابل

او می‌کشید و من می‌کشیدم

او از کمر تیغ من آه باطل

او می‌برید و من می‌بریدم

او از حسین سر من غیر از او دل

ادامه نوشته

هیچ من نمیفهمم شاید...



این شب ها مردم این شهر حال و روز هرزه ی هر روز مرا دارند وشاید خیلی از ما را!

شب های محرم فرقی ندارد برایشان همان دخترک کنار خیابان است همان مردک درون ماشین وهمان چشم ها دوخته به یکدیگر و دوخته به انها!

مشروب به دست های قبل ، این ده روزه ترامادول را جایگزین کرده اند از سرما و چهار راه ها را بند اورده اند ، جاده ها همه به بن بست میرسند ، مثل جاده ی زندگی من ، ولی جاده ی زندگی دنده عقب حالیش نمیشود!

در هر دو حالت بازنده ماییم و برنده زمان است که میرود همچنان و فقط جایش پر میشود با یاد زخم های گذشته و فکرهای مخملی بیهوده برای اینده ولی چاله همچنان در راه است.دوباره اشتباه کن و پای در چاله نه...!

خدا همچنان ان دور دست ها و یاهمین نزدیکی ها دارد خاک پر میکند درون تن عروسک ها و افسوس میخورد به تجمع مردان و زنان مخلوقش در سر چهار راه ها ونگاه هایی که به هم دوخته شده اند وحسین میتازد همچنان که اگر برسد سر میزند ما مردمان را!

فقط کمی حسینی باشیم لااقل، ازاد باشیم...                                                                    اصن من بد...

 
                             

این فقط یک شعر هست ، نیست...



 شعر در ادامه مطلب
ادامه نوشته

پوکه...


گاهی دلمان گیر است از کسی ، و گاهی دلمان گیر است درکسی،گاهی گیر هست دلمان در دلی و گاهی گریه میشود این گیرها

صدای پایی در پله های طبقه ی چندم از بحبوحه ی ذهنم میپچد این روزها ، این روزها و حتی شب ها لامصب گیر کرده است ، حرفی در دل ، بغضی در حنجره ای که خدا از رگش به من نزدیک تر است!

یعنی خدای دلیل اینهمه است یا من دلیل اینهمه خدای !

میگویند عشق مکثی است قبل بیداری ،مزخرف است . شاید مکثی است قبل خوابی کهفانه وکهنه و یا اشتباهی عظیم یا اصلا محرک است شاید و ذهنی خواب زده میطلبد همواره و یا اینکه من اشتباهی هستم یا اینکه تو.

دهان بسته است و حرف ها یک به یک به ساحل مرگ مینشینند همچون نهنگ های فرو رفته در ابی چشمان سیاهت.

شوخی میکنیم اینکه نفس میکشیم ، شوخی میکنیم اینکه حرف میزنیم ، شوخی میکنیم و همین شوخی ما را میکند و دلمان را شوخ میسازد و باور را نیست!

مجبورم ، مجبورم که یادت را دود کنم در خود و فرو برم هق هق را در قلبم و بگویند که وحشی بی احساسم...!

                                                                                              ما هیچ ، ما فقط و فقط یک نگاه...

برنخوره ها ، ولی...

خدا رو شکر ما که خیلی نداریم به جز خان کلاسمون!


marlboro هم داره لا مصب...

بی انصاف...

نمی دانم چه مرگش شده
این روزها
هی میلرزد
وقتی صبح
با صدایی بیدار می شوم و
میدوم سمت پنجره
زنِ همسایه کیف شوهرش را گرفته و مرد
پاشنه ی کفشش را بالا میکشد
کیف و آغوش را با هم میدهد
بی انصاف میلرزد
میلرزد

وقتی ظهر
میروم برایِ خودم سیگار بگیرم
و کنجِ غربتِ پارک دودش کنم
زن شامی اش را لقمه میکند و مرد
برایش نوشابه باز میکند
خنده هایشان کفترها را میپراند
بی انصاف میلرزد
میلرزد

وقتی شب
خودم را به رخوت کاناپه تکیه میدهم
هی کانال عوض میکنم
هی زن نگاهش در نگاهِ مرد گره می خورد و
هی مرد گره را کور میکند و
هی گارگردانِ لعنتی کات نمیدهد
بی انصاف میلرزد
میلرزد

تنها که باشی
دلت حتی
از دیدنِ یک " جفت " کفش هم
میلرزد !

                                                                                                           از دوست عزیزم سمانه سوادی

قصه های شب (2)

از اخرین شبای تابستان 90 بود.خانواده به سفر رفته بودن و مرد قصه ی ما تنها بود تو خونه. پسرعموش اومده بود تا شبو باهم سرکنند.

حدودای ساعت 11:30 بود که رفتن پشت بام و بساط بلال و قلیون وسماور ذغالی رو به پاکردن. مرد قصه ی ما هی فوت بود که میکرد تا ذغالا سرخ بشن وبلالا هم بپزن که بزنن تو رگ. سماور وقلیونم که باهمین ذغالا روبه راه میشد.

نسیم ملایم ونسبتا خنکی هم داشت خودنمایی میکرد اما چای داغ اجازه ی سرما نمیداد.بعد از صرف همه چی مرد قصه امون تلپی دراز کشیده بود و داشت ستاره ها رو تو هاله ی دود سیگارش دید میزد. ساعت تقریبا داشت 1 میشد که ناگهان صدای جیغ ودادی ضعیف ارامشی قبل از طوفان شد برای مرد ما. تیزتر که شد،دید صدا از طرف اتوبان میاد.

فاصله اتوبان تا خونه 300 متر بیشتر نبود.پسرعمو رو هم بیدار کرد و دوییدن سمت اتوبان. حین دوییدن صدای جیغ وداد هم واضح تر شدو فهمیدن که صدای یه دختره!

وقتیکه رسیدن به محل دیدن که دوتا مرد پشت یه تپه ی کوچیک که خارج از دید بود،زیر نور ضعیف چراغ های جاده ای که به ورزشگاه منتهی میشد یه دختر رو خفتش کردنو...!
با چوب وسنگ به مردا حمله بردن و در اولین فرصت دست دخترو گرفت والفرار. تازه به خونه میرسیدن که متوجه شد دختر اصلا لباسی به تنش نمونده،مرد قصه امون رفتو از لباسای خودش برا دختر اورد که بپوشه!

حال دختر خیلی بد بود،چهره ی گریونش غرق در وحشت و عذاب وشرم بود و دلشوره. برای دختر و خودش سیگاری روشن کردو چای هم ریخت براش. دختر دیگه اروم شده بود اما خرده ترسی هنوز تو چهره اش معلوم بود.
دختر تقریبا هم محله ی مرد قصه ی ما بود،دو خیابون اونورتر از اینا بود.
مرد قصه امون میخواست قضیه و داستان رو ازش بپرسه که دختر منقلب شدو دوباره زد زیر گریه و نخواست چیزی بگه.
اون شب رو دختر تو خونه ی مرد قصه امون موند.
صبح که پاشدن اثری از دختر نبود،اون رفته بود. مرد قصه امون چند بار پی اشو گرفت اما اصلا خبری ازش نبود،خبری نداشت تا اینکه اوایل پاییز 91 شنید که برا خودش کسی شده اون دختر. 

                                                            ... الهه ی قصه ی ما امروز یک فاحشه است...

کاش میبرید ان تیغ...

و اکنون،تو ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده‌ای.

اسماعیل توکیست؟ چیست؟ مقامت؟ آبرویت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبیلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیبایی‌ات؟ عشقت؟ زندگی ات؟ نفس هایت؟ و .... من چه می‌دانم؟ این را باید خود بدانی و خدایت.

من فقط می‌توانم نشانیهایش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ایمان ضعیف می‌کند، آنچه تو را در راه مسئولیت به تردید می افکند،آنچه دلبستگی‌اش نمی‌گذارد تا پیام حق را بشنوی و حقیقت را اعتراف کنی، آنچه تو را به توجیه و تاویل‌های مصلحت‌جویانه و ... به فرار می‌کشاند و عشق به او کور و کرت می‌کند و بالاخره آنچه برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی، او اسماعیل تو است! اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد یا یک شیئی، یا حالت، یا یک وضع، و یا حتی یک نقطه ضعف! تو خود آنرا هر که هست و هر چه هست باید به منی آوری و برای قربانی انتخاب کنی.

  حال اسماعیل تو چیست،کیست؟!!!

Dr.Shariati


            !!! عید قربان مبارک همتون،شاد باشین !!!

                                                           

اونی که نیست و نمیتونه باشه...

کوچه دیگ رمقی مانده نبودش بی شک

بوی تو در همه جا پر بود،اما

به جز این خاک غریب و سرد

دیگرش شوق دگر بود ایا؟!


باغ صد خاطره ام پژمرد

ونهانخانه ی جانم

سوخت در اتش هجرانت


ان شب که نه شبهای دگر هم

هم اغوشیمان

همچو یک خواب میگذشت از چشمم


ساعتی سهل است

سالها چشم من خیره بر جوی و لبش باقی ماند

پرم از سیگارم ساخت

ولی افسوس نماند


اسمان ابری بود

دگرش کوچه ی ما

نه به مهتاب

نه به ماه

ونه اواز شباویز و شباهنگ

بر نتابید حسی


گر حذر میکردم

بی خرد بودم من

مگر از عشق تو ، میتوان دوری کرد؟!


اب ایینه ی صافی است

نه عشق گذران

اب خود عشق است سراپا


انقدر دل دل کردم

واژه گریزید از ذهنم

نتوانستم که بگویم عاشقت هستم


فکر و روحم،اری

اما دل من پر که نداشت

چون که پرپر شده بود


یزدان دلم سنگ نزد

فلکم ساخت مرا

نه تو صیاد بودی و نه من اهویت

و نه بر عکسش


این قراری بود

 که ولوله ی عشق هر دم

در دلم سردهد فریاد

اخر

« روز اول که به استاد سپردند مرا

دیگران را خرد اموخت مرا مجنون ساخت »


تو لبت خندید

بر عشقمو بر اشک دلم خندید

و فقط خندید


یادم اید تو گذشتی از من

و فراتر رفتی

و فرو تر ماندم


نگسستم ،  نرمیدم

و فقط سیگارم را

تا عمق نفسهایم خوردم


رفت و در حسرت چشمانم ان شب وشبهای دگرهم

نگرفتی دگر از من بیچاره ی دلداده خبر هم

نکند یاد تو هرگز دگر از کوچه گذرهم

بی تو هرگز من ازان کوچه دگر نگذشتم

و فقط ، لب ان جوی

با همان احساس

خشکم زد و ماتم زده ماندم

                                                                                                                                                                                                    BlackYas

میسوزونه...

سلامتی فاحشه های شهرمون که جز خودشون کسی رو نفروختن


سلامتی فحشایی که فقط باید بالا بیاری به اونایی که بدهکاری


سلامتیه اونی که زندگیشو باخت اما دل نشکوند


سلامتیه اونی که فکر میکنیم تونستیم فراموشش کنیم اما وقتی تنهاییم تو سکوت شب میبینیم که چقدر دلمون هواشو کرده …


سلامتی اونایی که به ظاهر ارومن ولی تو دلشون سونامیه


سلامتی اونایی که درد و دل همه رو گوش میدن اما معلوم نیس خودشون کجا دردودل میکنن


 ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺗﻨﻬاییﮐﻪ هر ﻭﻗﺖ ﺑﻬﺶ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩیم ﺑﺎﺯﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﺮﺍغمون…


    سلامتی همه ی آدمهایی که تنهان ، اما ته دلشون همیشه میگن بازم                عیب نداره خدارو که داریم …
سلامتیه دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست

  سلامتی سیگار خودم که جز من به هیشکی لب نداد

هیچ

یه وقتایی ادم میخواد به یکی یه چیزی یه حرفی بگه،هی زور میزنه هی غیرمستقیم میخواد بفهمونه هی هی هی...!

اما(اعصابم بدجور داغونه واس همین به ریتم و چینش نوشته هام توجه نمیکنم)میادو گند میزنه و میدونه که نمیتونه تا صبح بخوابه چون فکر ازارش میده مدام و کله اش میترکه از دردهای تکراری به قول علی شریعتی یه حرفایی هست که ادم هیچوقت نمیتونه بگه،هیچوقت!

شده گاهی وقتا یه حسی داشته باشین،نه خوابتون بیاد نه میل کاری رو داشته باشین نه بدونین زمان میگذره یا نه و غرق بشین در تخیلاتتون،تخیلاتی که اصن به جایی نمیرسه و درمیانه ولش میکنین و یک ان فکرتون خالی میشه از همه چی یه لحظه به صفر میرسین،صفر مطلق فکری و احساسی میشین یه مجسمه!

میگن با یه دست دوتا هندونه نمیشه برداشت خیلی حرف خوبیه اما یه وقتایی یکی هندونه نداره و ما فکر میکنیم هندونه داره در حالی که هندونه هاش خربزه ان!

به نظرتون فاحشه ها هم عاشق میشن،اره چرا نمیشن،فاحشه ها فقط نیاز به محبت دارن،نیازبه درک شده شدن

من دیوانه وار تشنه ی نوازشم،نمیخوام منو دعا کنین توی نماز شب

کی میفهمه چی میگم؟!

ناگهان زنگ میزند تلفن،ناگهان وقت رفتنت باشد

مرد هم گریه میکند وقتی،سرمن روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش،بکشد دست ازتو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی،واقعا عاشق تنت باشد

رو به رویت گلوله و باتوم،پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی،بهترین دوست دشمنت باشدبهترین دوست دشمنت باشد

دل به ابی اسمان بدهیم،به همه عشق را نشان بدهیم

بعد در راه دوست جان بدهیم،دوستت عاشق زنت باشددوستت عاشق زنت باشد


حتی خودم نمیدونم چرا اینجوری شدم،نمیفهمم چی میگم،خیلی نفهمم!

کی میتونه بگه این جمله مفهومش و ماهیتش چیه،هرکی نظر خودشو بگه؟!

این جمله: "پاییز که میشد،دلم شور میزد،میترسیدم ژاکت یکی ازهمکلاسی هایم راپوشیده باشم"


حیفم اومد نذارم...

اخه پاستیل و پفک و لواشک چیه؟ سوسول بازیه!

مرد اونیه که دست عشقشو بگیره ورداره ببره کله پاچه ای،هی لقمه بگیره زبون گوسفند رو بعد روشم آبلیمو بریزه بزاره دهن عشقش،والا...!

 بگو خب...!