دلاويزترين حرف..


از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

آفتاب می‌شود



نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود


تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها


به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان


کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن


نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود


فروغ فرخزاد

با توام..


این جا یک کوچه ی بن بست است

این جا یک خانه است

این جا فقط من هستم و تو

با توام..

تا کی خودت را به نشنیدن می زنی؟

بگذار منطقی باشیم

دست های من

میتوانند

بریل را

فقط بخوانند

کاش جای من بودی

این بار نمی خوانم

می خواهم گوش کنم

قدم بزن

صدای پاهایت نوستالژی قریبی دارد

می خواهم آتش بزنم

هر آنچه را که ساخته ام

شاید آتش به جانم افتاد

و جایی دیگر از خاکسترم

ققنوس پدید آمد

بالاخره هر آغازی فقط ادامه ای است...


من يک انسانم..

قابل توجه عزیزان! این من٫ من نوعی میباشد از جنس زن!! 


زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

اگر به خانه‌ي من آمدي

برايم مداد بياور مداد سياه

مي‌خواهم روي چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم

يک ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم!

يک مداد پاک کن بده براي محو لب‌ها

نمي‌خواهم کسي به هواي سرخيشان، سياهم کند!

يک بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون اين‌ها راحت‌تر به بهشت مي‌روم گويا!

يک تيغ بده، موهايم را از ته بتراشم، سرم هوايي بخورد

و بي‌واسطه روسري کمي بيانديشم!

نخ و سوزن هم بده، براي زبانم

مي‌خواهم بدوزمش به سق..

... اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود،

مي‌خواهم هر روز انديشه‌ هايم را سانسور کنم!

پودر رختشويي هم لازم دارم

براي شستشوي مغزي!

مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند

تا آرمان‌هايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت..

مي‌داني که؟ بايد واقع‌بين بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گير آوردي بگير!

مي‌خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه مي‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

يک کپي از هويتم را هم مي‌خواهم

براي وقتي که خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد،

فحش و تحقير تقديمم مي‌کنند،

به ياد بياورم که کيستم!

ترا به خدا ... اگر جايي ديدي حقي مي‌فروختند

برايم بخر ... تا در غذا بريزم

ترجيح مي‌دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولي برايت ماند

برايم يک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بياويزم به گردنم ...

و رويش با حروف درشت بنويسم:

من يک انسانم

من هنــــــوز يک انسانم

من هــــــــــــــــر روز يک انسانم 

دوستی..

دوستیفریدون مشیری


دل من دير زمانی است كه می‌پندارد:

 

دوستی” نيز گلی است؛

 

مثل نيلوفر و ناز،

 

ساقه ترد ظريفی دارد.

 

بی گمان سنگدل است آنكه روا می‌دارد

 

جان اين ساقه نازك را

 

دانسته

 

بيازارد!

 

در زمينی كه ضمير من و توست،

 

از نخستين ديدار،

 

هر سخن ، هر رفتار،

 

دانه‌هايی است كه می‌افشانيم.

 

برگ و باری است كه می‌رويانيم

 

آب و خورشيد و نسيمش، “مهر” است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد،

 

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد.

 

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف،

 

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس.

 

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس.

 

زندگی، گرمی دل‌های به هم پيوسته‌ست

 

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته‌ست.

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده‌ است هنوز،

 

عطر جان‌پرور عشق

 

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

 

دانه‌ها را بايد از نو كاشت.

 

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می‌بايد كرد.

 

رنج می‌بايد برد.

 

دوست می‌بايد داشت!

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

 

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

 

دست يكديگر را بفشاريم به مهر

 

جام دل‌هامان را

 

مالامال از ياری، غمخواری

 

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند:

 

شادی روی تو!

 

ای ديده به ديدار تو شاد

 

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

 

تازه،

 

عطر افشان

 

گلباران باد.

دلبسته..

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند

دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم

اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند

قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد 
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

 

 

================================


مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم

و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است

چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم


مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار

 

 

==============================

 

.می نشستم و می گفتم: خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم

 

 

   

=========================

 

 

......... پارسايي از کنارم رد شد

عجبپارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست

اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

و زيباترين خطر..... از دست دادن

 

   

==============


تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور

.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي

 

   

 

==============

 

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

 

   

 

 

==============


پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام

 

   

 

==============

 

هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم

تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت

 

   

 


حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست

 

======

 

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

The Amazing Indonesian root tree bridge

The Amazing Indonesian root tree bridge-took 26 Years to build it And connect the residents of two tiny villages ,called Jembatan Akar





بیا ز سنگ بپرسیم

درون آینه ها در پی چه می گردی؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

ز آنکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی!گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری؟

خانه خدا سنگ است

به قصه های غریبانه ام ببخشاید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبورم

دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم از این همه سنگ و درنگ می ترکد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبت کار با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند؟

درون آینه ها در پی چه می گردی؟

                                فریدون مشیری

گفتنی ها کم نیست..

رستنی ها کم نیست

 

        من و تو کم بودیم

 

   خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

 

 

 

      گفتنی ها کم نیست

 

            من وتو کم گفتیم

 

              مثل هذیان دم مرگ

 

        ازآغاز چنین در هم وبر هم گفتیم

 

 

 

    دیدنی ها کم نیست

 

        من و تو کم دیدیم

 

          بی سبب از پاییز

 

     جای میلاد اقاقی ها راپرسیدیم

 

 

 

   چیدنی ها کم نیست

 

     من وتو کم چیدیم

 

           وقت گل دادن عشق٫ روی دار قالی

 

  بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

 

 

 

   خواندنی ها کم نیست

 

     من وتو کم خواندیم

 

     من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد

 

           با دهانی بسته واماندیم

 

 

 

   من و تو کم بودیم

 

        من وتو اما در میدانها

 

                  اینک اندازه ما میخوانیم

 

                   ما به اندازه ما می بینیم   

 

                   ما به اندازه ما می چینیم

 

                   ما به اندازه ما می گوییم

 

                   ما به اندازه ما می روییم

 

 

 

      من وتو کم نه

 

                   که باید شب بیرحم و

 

                                        گل مریم و

 

                                            بیداری شبنم باشیم!

 

    من وتو خم نه

 

        و در هم نه

 

             و کم هم نه

 

     که می باید با هم باشیم!

 

 

 

                    من و تو حق  داریم

 

                                  در شب این جنبش

 

                         نبض آدم باشیم

 

                                                  من وتو حق داریم

 

                                                           که به اندازه ما هم شده

 

                                                        با هم باشیم

 

            گفتنی ها کم نیست..

آشنایی با اصطلاحات و مکتب های سیاسی

بعضی از این مکتب ها یا اصطلاح ها زیاد به گوشمون میخوره. شناخت بعضی از این مکاتب برای زندگی انسان های حتی غیر سیاسی ضروریه..

اگر چه مناسب بود ترتیب این اصطلاحات بر اساس حروف الفبا باشد، اما به خاطر آن که برخی از آنها از نظر مفاهیم مشابه هم هستند و یا شعبه ای از یکدیگر بودند، آنها را با هم آوردیم تا تسلط بر مطالب آسانتر گردد.
ادامه نوشته

چرا تبریز شهر اولین هاست؟



اولین چاپخانه، اولین خیابانی که در ایران دارای برق شد، اولین پستخانه و اولین خط انتقال پست و... در تبریز بوده‌اند و به‌ همین علت، تبریز شهر اولین‌ها نامیده می‌شود. در ذیل توضیحات بیشتری در مورد اولین های تاریخ ایران در تبریز را می خوانید ...

::
چاپ و چاپخانه

در مورد اینکه چه کسی ابتدا چاپخانه را در ایران دایر کرد اختلاف است اما اولین چاپخانه سربی با حروف فارسی و عربی توسط میرزا زین العابدین تبریزی در تبریز دایر شد. اولین کتاب منتشر شده توسط این چاپخانه رساله جهادیه میرزاعیسی خان قائم مقام بود. این چاپخانه در سال ۱۲۴۵ تعطیل شد. در آن زمان هنوز واژه چاپ متداول نشده بود و به این دلیل آن را باسمه‌خانه، بصمه‌خانه، مطبعه، دارالطباعه و دارالطبع می‌نامیدند.
بعد از دایر شدن چاپخانه سربی در تبریز، اولین روزنامه شهرستان‌های ایران به نام "روزنامه ملتی" نیز در تبریز منتشر شد که خبری از آن در شماره‌های سال ۱۲۷۵ هجری قمری وقایع اتفاقیه دیده می‌شود.
راجع ‌به محل چاپ اولین قرآن در ایران اختلاف نظر وجود دارد. به ‌عقیده برخی از مورخین در اواسط سال‌های ۱۱۹۹ هجری شمسی قرآنی توسط میرزاحسین خطاطی شده و توسط میرزا اسدالّله لیتوگرافی (چاپ سنگی) شد، در حالی که کمی قبل از آن میرزا عبدالوهاب به سال ۱۱۹۵/۱۱۹۶ هجری شمسی قرآنی را چاپ کرده بود. گزارش تاریخی دیگر حاکی از آن است که از بین چاپ‌های قرآن که با استفاده از روش لیتوگرافی انجام شده‌اند، اولین در سال ۱۲۱۲ هجری شمسی در تبریز انجام شد.

::
کتابخانه

کتابخانهٔ عمومی تربیت، نخستین کتابخانهٔ دولتی ایران است که در سال ۱۳۰۰ به همت محمدعلی تربیت در شهر تبریز ایجاد شد. این کتابخانه در ابتدا "کتابخانه و قرائتخانهٔ عمومی معارف" نامیده می‌شد که بعدها به احترام بنیانگذار آن، تربیت نامیده ‌شد. در سال ۱۳۳۵ به علت کمبود فضای مطالعه، کتابخانهٔ ملی تبریز تأسیس شد که نسخه‌های خطی کتابخانهٔ تربیت پس از انقلاب به آن منتقل شده ‌است. همچنین وقف‌نامه ربع رشیدی که اولین اثر ثبت‌شدهٔ ایران در حافظهٔ جهانی است، در این کتابخانه نگهداری می‌شود.

::
سینما

اولین سینمای عمومی ایران، به نام سینما سولی (خورشید) در سال ۱۲۷۹ در سالن نسبتاً بزرگی در طبقه دوم آموزشگاه کاتولیک فرانسوی در جنب کلیسای کاتولیک‌ها توسط آنان در تبریز تأسیس شد. تاسیس نخستین سالن سینمای عمومی تهران توسط میرزا ابراهیم خان صحاف باشی در سال ۱۲۸۴ به چهار سال بعد مربوط است.

::
مدرسه

نخستین مدرسه تحصیلات ابتدایی به شیوه نوین در ایران توسط میرزا حسن رشدیه در ششگلان تبریز بنیاد نهاده شد. میرزا حسن رشدیه در جوانی به بیروت رفت و در آنجا روش آموزش در دبستان‌ها را بررسی کرد پس از آن عازم استانبول شد آنگاه به مصر سفر کرد و پس از بازگشت به تبریز دبستانی به شیوهٔ آنها تاسیس کرد. مدرسه مموریال نیز از مدارس قدیم شهر تبریز است که توسط آمریکایی‌ها اداره می‌شد.


::
کودکستان و مدرسه کر و لال‌ها

نخستین کودکستان و نخستین مدرسه کر و لال‌های ایران نیز در تبریز بنیاد گذاشته شد. جبار باغچه‌بان ابتدا در تبریز کودکستانی را تحت عنوان "باغچه اطفال" دایر کرد و به این دلیل خود را باغچه‌بان نامید. صمد سرداری‌نیا در کتاب "مشاهیر آذربایجان" در شرح زندگانی جبار باغچه‌بان می‌نویسد:
مدرسه کر و لال‌ها را جبار باغچه‌بان در سال ۱۳۰۳ با وجود مخالفت‌های زیاد از جمله رییس فرهنگ وقت دکتر محسنی در تبریز دایر کرد. این کلاس جنب باغچه اطفال باغچه‌بان در کوچه انجمن در ساختمان معروف به عمارت انجمن تأسیس شد.
جبار باغچه‌بان اولین مؤلف و ناشر کتاب کودک در ایران است. او از سال ۱۳۰۷ خورشیدی علیرغم دشواری‌های وسیع چاپ و کلیشه، چاپ کتاب‌های ویژه کودکان را با نقاشی‌هایی که خود می‌کشید آغاز کرد. یکی از کتاب‌های وی با عنوان "بابا برفی" توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسیده و شورای جهانی کتاب کودک آن را به عنوان بهترین کتاب کودک انتخاب کرد.


::
ادبیات نوین

میرزا عبدالرحیم نجارزاده تبریزی معروف به "طالبوف" بنیانگذار انشای جدید نامیده شده ‌است. وی با کنار گذاشتن نوشتار ثقیل آن زمان، مطالب خود را با زبانی ساده و بی تکلف نشر داد و بدین ترتیب تأثیر زیادی بر متون فارسی گذاشت. وی به همراه میرزا زین‌العابدین مراغه‌ای در نثر و داستان نویسی و میرزا جعفر خامنه‌ای در شعر نخستین کسان بودند که تحول شگرفی را موجب شدند.

میرزا فتحعلی آخوندزاده بنیانگذار نمایشنامه‌نویسی ایران محسوب می‌شود. آخوندزاده نخستین ایرانی‌الاصلی بود که نمایشنامه‌نویسی را آغاز کرد. وی به دلیل اقامت در تفلیس از طریق سنت تئاتری آنجا با جهان تئاتر آشنا شده و آن را بهترین وسیله برای ترویج افکار نو یافته بود. آخوندزاده با شیوه‌ای متاثر از مولیر، پنج نمایشنامه به زبان ترکی نوشت. همچنین وی با نوشتن نخستین رمان ایرانی با عنوان ستارگان فریب خورده - حکایت یوسف شاه سراج در سال ۱۸۵۷ میلادی پیشکسوت نویسندگان این رشته ادبی نیز به شمار می‌آید. همچنین میرزا آقا تبریزی اولین نمایش‌نامه‌نویس ایرانی است که نمایش‌نامه‌های فارسی نگاشته‌است.


::
پول کاغذی یا اسکناس

در سال ۶۹۳ هجری قمری در دوره گیخاتوخان مغول اولین پول کاغذی به نام چاو در تبریز چاپ شد. اما مردم آن را نپذیرفتند و پس از مدتی چاپ آن متوقف شد.

::
سکه ماشینی

از سال ۱۲۹۸ هجری قمری ضرابخانه ماشینی به طور رسمی در ایران برقرار و تمام ضرابخانه‌های شهرهای معتبر برچیده شد. فکر ایجاد چنین ضرابخانه، سال‌ها قبل از این تاریخ، یعنی به سال ۱۲۲۲ هجری قمری در زمان ولیعهدی عباس‌میرزا نایب‌السلطنه در تبریز مورد توجه بوده و اقدام به تهیه مسکوک رسمی یا چرخی گردیده ولی به علت گرانی هزینه در حدود ۲۰۰ قطعه سکه سیمین تهیه و ضرابخانه تعطیل شد.

::
اتاق تجارت

نخستین اتاق بازرگانی ایران نیز در تبریز بنیاد نهاده شده ‌است. تاریخ تأسیس اتاق تجارت در تبریز به سال ۱۲۸۵ هجری خورشیدی بر می‌گردد و اولین اتاق تجارت در سطح کشور بوده‌ است. اتاق تجارت تهران بعد از اتاق تجارت تبریز بنیاد یافته ‌است.

::
شهربانی

اولین نظمیه یا شهربانی به مفهوم امروزی توسط انجمن ایالتی آذربایجان در سال ۱۳۲۵ هجری قمری در تبریز به وجود آمد. اجلال‌الملک که نماینده انجمن ایالتی آذربایجان بود به سمت نخستین رییس شهربانی انتخاب شد. از جمله کارهای این سازمان انتشار نشریه‌ای بود که به نام "نظمیه تبریز" منتشر شد.

::
شهرداری

شهرداری تبریز نخستین شهرداری - یا به اصطلاح آن روز، بلدیه - ایران بود که در سال ۱۲۸۷ بنیاد یافت و قاسم خان والی تحصیل کرده دانشگاه سن سیر (saint cyr) فرانسه به عنوان اولین شهردار تبریز انتخاب شد.


::
تلفن

اولین مرکز تلفن ایران در سال ۱۲۸۰ به همت قاسم خان والی در تبریز ساخته شد که وی چند سال بعد به عنوان اولین شهردار تبریز انتخاب شد.

::
برق

قاسم خان والی در سال ۱۲۸۱، امتیاز اولین کارخانه برق ایران را برای احداث در تبریز به‌ دست آورد. وی در ابتدا توانست اطراف خیابان مجیدی (مجدالملک) را روشن نماید.

::
بلیط الکترونیکی

نخستین مجری سامانه بلیط الکترونیکی در ورزشگاه های ایران. این سامانه برای اولین بار در ایران در ورزشگاه سهند تبریز اجرا شد.

کارت اعتباری اتوبوس شهری :
اولین شهری در ایران است که اتوبوس‌های شهری آن از کارت‌های هوشمند بدون تماس به جای بلیت‌های کاغذی استفاده می‌کنند.

کارت هوشمند مسابقات فوتبال :
اولین شهری در ایران است که برای تماشای مسابقات فوتبال، به جای بلیط کاغذی، از کارت هوشمند غیر تماسی استفاده می شود.

::
آتش‌نشانی

تبریز نخستین شهر ایران است که دارای آتش‌نشانی است. اولین آتش‌نشانی در تبریز در سال ۱۲۲۱ هجری شمسی هنگامی که نیروهای روسی در تبریز مستقر بودند، ساخته شد. این شهر در حال حاضر دارای ۱۵ ایستگاه آتش‌نشانی است که بر اساس استاندارد جهانی (یک ایستگاه برای هر 50.000 نفر)، شهر تبریز باید ۳۰ ایستگاه داشته باشد.

::
مؤسسه خیریه غیردولتی

اولین و قدیمی‌ترین مؤسسه خیریه غیردولتی در ایران، جمعیت خیریه نوبر تبریز است. این تشکل در سال ۱۳۲۶ توسط عده‌ای از خیرین محله نوبر تبریز با هدف مبارزه با فقر و کمک به مستمندان تأسیس شد و در سال ۱۳۳۱ رسماً به ثبت رسید.

دلیل پیشرفت؟؟


تفاوت كشورهاي پیشرفته و عقب مانده، تفاوت قدمت آنها نيست.

براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و عقب مانده است!

  اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و پیشرفته هستند

   تفاوت كشورهاي عقب مانده و پیشرفته در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.

  ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوه‌هايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري مي‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر مي‌كند.

   مثال بعدي سويس است.  

كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمي‌آيد اما بهترين شكلات‌هاي جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد مي‌شود.

  افراد تحصیل‌کرده‌اي كه از كشورهاي پیشرفته با همتايان خود در كشورهاي عقب مانده برخورد دارند براي ما مشخص مي‌كنند كه سطح هوش  و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.

  نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي مي‌گيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل مي‌شوند.

  پس تفاوت در چيست؟

  تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سال‌ها فرهنگ نام گرفته است.

  وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و توسعه یافته را تحليل مي‌كنيم، متوجه مي‌شويم كه اكثريت آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي مي‌كنند:

  1.    اخلاق به عنوان اصل پايه

  2.    وحدت

3.    مسئوليت پذيري

4.    احترام به قانون و مقررات

5.    احترام به حقوق شهروندان ديگر

6.    عشق به كار

7.    تحمل سختي‌ها به منظور سرمايه‌گذاري روي آينده و نه صرفا فکر ایجاد میانبر برای پولدار شدن یک شبه ( جالب اینجاست که اگر کسی اینطور نباشه می گن پپه است)

8.    ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق‌العاده

9.    نظم‌پذيري

اما در كشورهاي عقب مانده تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي مي‌كنند.

  ما ايرانيان عقب مانده هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بوده‌است.

  ما عقب مانده هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شده‌است.
 

ما برای آموختن و رعايت اصول فوق فاقد اهتمام لازم هستيم.

هفت ويژگي افراد شاد

آيا تا به حال دقت کرده ايد که بعضي افراد بدون توجه به مسائل و مشکلات , چقدر در سر زندگي و شاد بودن توانا هستند؟ تحقيقات نشان مي دهد اين حالت ذاتي يا خدادادي نيست بلکه يک مهارت است که اين افراد ان را در خود پرورش داده اند . شما هم اگر بخواهيد مي توانيد اين مهارت را کسب کنيد و زندگي خود را لبريز از شادي و نشاط سازيد.

اشخاص شاد با زندگي همراهي مي کنند.

هر کسي تقديري در زندگي دارد و اين به عهده خودش است که با قسمت خود بجنگد يا با آن همکاري کند اما ايا اين حرف به اين معني است که با قسمت خود بجنگند يا با آن همکاري کند. اما ايا اين حرف به اين معني است که فرد بايد دراز بکشد و بگذارد زندگي روند خود را طي کند؟

مسلما نه! در عوض مي تواند روشي در پيش گيرد که به بهترين وجه ممکن با مسايل مواجه شود و حداکثر تلاش خود را در اين زمينه نشان دهد در ان صورت متوجه راه هاي جديدي مي شود و با کشف آن ها انرژي تازه اي کسب مي کند . زندگي مي خواهد شخص , تقدير و سر نوشت خود را بفهمد آيا ترجيح نمي دهيد به جاي جنگ با زندگي کنار بياييد؟

اشخاص شاد فقط مثبت نمي انديشند بلکه مثبت عمل مي کنند.

مثبت انديشي مسلما جاي خودش را دارد. براي شاد بودن بايد افکار خود را عوض کنيد. اما منتظر از راه رسيدن احساسات نباشيد. اشخاص داراي قدرت کنترل مستقيم بر چگونه عمل کردن و چگونه انديشيدن خود هستند.

اگر مي خواهيد شخص شادتري باشيد , شادمانه تر عمل کنيد. اگر مي خواهيد شخص مهربانی باشید مهربان تر و با عاطفه تر عمل کنيد. اگر مي خواهيد منش دوستانه تري داشته باشيد دوستانه تر عمل کنيد. احساسات پس از عمل کردن از راه مي رسند.

اشخاص شاد آن چه را که احتياج دارند طلب مي کنند. همان طور که نعمت ها معمولا از آسمان به زمين نمي افتند, از شکايت کردن نيز چيزي عايد اشخاص نمي شود.

اگر به ظرب المثل هر چه بکاريد همان را درو مي کنيد اعتقاد داريد پس به جاي شکايت کردن به دنبال خواسته هاي خود برويد. اين اتخاب شماست. مي توانيد به همين رويه ادامه بدهيد, ديگران را متهم کنيد و همچنان چيزي عايدتان نشود يا مي توانيد خيلي راحت آن چه را که خواهيد طلب کنيد.

اشخاص شاد مشتاق تغيير هستند.

ثابت ماندن و تغيير نکردن مخالف همه قوانين طبيعت است . اگر تلاش کنيد که ثابت اتفاق بيفتيد, در اين صورت هميشه ناراحت خواهيد بود اگر اجازه بدهيد ترس از تغيير کردن شما را متوقف سازد , با محروم شدن از خواسته هاي خود موافق هستيد شما مي توانيد بر اين باور باشيد که تغيير باعث آزار اشخاص مي شود و در مقابل آن مقاومت به خرج دهيد.

يا در عوض مي توانيد تغييرات را با آغوش باز پذيرا باشيد و معتقد باشيد که وجود آن ها به شما کمک خواهد کرد. همه اين ها بستگي به اين موضوع دارد که تصميم بگيريد کدام عقيده را باور کنيد.

اشخاص شاد به خود اجازه شکست خوردن نمي دهند.

شکست به اين معني نیست که هيچ گاه به هدف خود نرسيد و يا دليلي بر دست کشيدن از هدف نيست به هدف دست نيافتن تنها يک معني دارد: شما به تمرين و تجربه بيشتري احتياج داريد و مشتاق اشتباه کردن باشيد و تسليم نشويد. اجازه ندهيد يک شکست شما را به گونه اي تحت تاثير قرار بدهد که همه تلاش هاي خود را از بين ببريد .لذت به خط پايان رسيدن را حس کنيد.

اشخاص شاد در زمان حال زندگي مي کند.

اگر نسبت به لحظه حال آگاه هستيد و در کنار آن منتظر آينده نيز هستيد قادر خواهيد بود تا از فرصت ها سود ببريد. اگر با خودخوري غم گذشته را مي خوريد چشمانتان به روي امکانات و فرصت هاي حال بسته خواهد بود در عين حال نافع اينده را نيز از دست خواهيد داد .

زندگي شاد محصول زندگي کردن در لحظه حال است که اگر از آن خوب استفاده بشود تکيه گاه و ضريب اطميناني براي داشتن آينده اي خوب و فوق العاده است. اشخاص فقط با آن چه که امروز انجام مي دهند مي توانند آينده خود را تحت تاثير قرار دهند.

اشخاص شاد براي اينده برنامه ريزي مي کنند.

انسان هاي شاد مي دانند بايد تسلط داشتن بر زندگي را تمرين کنند و بر زندگي خود کنترل داشته باشند تا در برابر احساساتي مانند قرباني بودن يا بي دفاع بودن مقاوم باشند. برنامه ريزي در جهت درست انجام دادن کارها امري ضروري است نه اين که وقت خود را بر هر چيزي که توجه فرد را به خود جلب مي کند, صرف کند. براي آن چه که برايتان مهم است برنامه ريزي کنيد و تصميم بگيريد تا وقت پول انرژی و منابع محدود خود را براي آن صرف کنيد.

بگذار منتظر بمانند..


می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است!

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی:

بگذار منتـظـر بمانند !

حسین پناهی

به زمان بينديش!

اين متن از كتاب  "بار ديگر،شهري كه دوست مي‌داشتم"  نوشته نادر ابراهيمي انتخاب شده.

 

هلياي من!

به شكوه آنچه بازيچه نيست بينديش.

من خوب آگاهم كه زندگي،يكسر،صحنه‌ي بازيست؛

من خوب مي‌دانم.

اما بدان كه همه كس براي بازي‌هاي حقير آفريده نشده است.

مرا به بازي كوچك شكست خوردگان مكشان!

به همه‌ي سوي خود بنگر و باز مي‌گويم كه مگذار زمان،پشيماني بيافريند.

به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نا‌محدود.

به زندگي بينديش كه مي‌خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب كند.

به روزهاي اندوه‌باري بينديش كه تسليم شدگي را نفرين خواهي كرد.

و به روزهايي كه هزار نفرين،حتي لحظه‌اي را برنمي‌گرداند.

تو امروز بر فرازي ايستاده‌اي كه هزار راه را مي‌توان ديد؛و ديدگان تو به تو امان ميدهند كه را‌ه ها را تا اعماقشان بپايي.

در آن لحظه‌يي كه تو يك آري را با تمام زندگي تعويض مي‌كني،

در آن لحظه‌هاي خطير كه سپر مي‌افكني و مي‌گذاري ديگران به جاي تو بينديشند،

در آن لحظه‌هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فريادهاي ديگران احساس مي‌كني،

در آن لحظه‌هايي كه تو از فراز،پا در راهي مي‌گذاري كه آن سوي آن،اختتام تمام انديشه‌ها و رؤياهاست،

در تمام لحظه‌هايي كه تو مي‌داني،مي‌شناسي و خواهي شناخت،

به ياد داشته باش

كه روزها و لحظه‌ها هيچگاه باز نمي‌گردند.

به زمان بينديش و شبيخون ظالمانه زمان.

طبیعت ارسباران


ارسباران

ارسباران صرف نظر از جاذبه‌های شکارگاهی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به دلیل وجود گونه‌های گیاهی و جانوری کمیاب، چشم‌اندازهای بکر و وسیع و شکنندگی و آسیب‌پذیری بالای خود در سال‌های ۱۳۵۰و ۱۳۵۲شمسی ابتدا به عنوان منطقهٔ ممنوعه و سپس منطقهٔ حفاظت شده تحت حفاظت و نظارت اعلام شده و چندی پیش نیز به پارک ملی ارسباران ارتقا یافت.

در پارک ملی ارسباران 220 گونه پرنده٫ 38 گونه خزنده٫ 5 گونه دوزیست٫ 22 گونه ماهی و 48 گونه پستاندار شناخته شده است.

منطقهٔ ارسباران در سایهٔ وجود زیستگاه‌های غنی یاد شده، زیستگاه پستانداران بزرگ نظیر کل و بز، گراز، خرس قهوه‌ای، گرگ  و پلنگ می‌باشد.

از گونه‌های پرندگان بومی ارسباران می‌توان به «قره خروس قفقازی»، کبک، دراج و قرقاول و انواع پرندگان شکاری و تعداد بی‌شماری پرندگان آبزی و خشکی‌زی اشاره کرد. از پستانداران شاخص این منطقه کل و بز، پلنگ، گربه وحشی، خرس قهوه‌ای و سیاه گوش را می‌توان نام برد

مارال»، گونهٔ منقرض شدهٔ منطقهٔ ارسباران نیز با انتقال هفت راس از پارک ملی گلستان در فضایی به وسعت هفت هکتار در مرکز تحقیقاتی آینالو رها شده و در حال احیا است. در این میان جنگل‌های بلوط «ممرز» به همراه گونه‌هایی چون «کیکم»، «سماق»، «زرشک»، «انار وحشی»، سیب و گلابی وحشی، معرف مناطق جنگلی متراکم با اقلیم مرطوب، حکایت از غنای جنگلی این منطقه می‌کنند. میوه جنگلی قره‌قات نیز در جنگل‌های ارسباران به وفور یافت می‌شود. به دلیل شرایط خاص و ویژهٔ اقلیمی و جغرافیایی، منطقهٔ ارسباران از پوشش غنی و متنوع گیاهی و قارچی برخوردار است. از میان دو هزار و ۴۰۰ گونه شناسایی شده در آذربایجان حدود هزار و ۴۰۰ گونه از مجموع آنها در جنگل‌های ارسباران زیست می‌کنند. طی سال‌های اخیر نیز دکتر محمدرضا آصف طی چند سال نمونه‌برداری مستمر و مداوم، قارچ‌های منطقه ارسباران را جمع آوری، شناسایی و بیش از ۲۵۰ گونه قارچ از منطقه گزارش کرده است.

منطقه حفاظت شده ارسباران با وسعت ۵۲۰۰۰ هکتار همچنین یکی از ۹ ذخیره‌گاه زیست‌کره در ایران است.