اين متن از كتاب  "بار ديگر،شهري كه دوست مي‌داشتم"  نوشته نادر ابراهيمي انتخاب شده.

 

هلياي من!

به شكوه آنچه بازيچه نيست بينديش.

من خوب آگاهم كه زندگي،يكسر،صحنه‌ي بازيست؛

من خوب مي‌دانم.

اما بدان كه همه كس براي بازي‌هاي حقير آفريده نشده است.

مرا به بازي كوچك شكست خوردگان مكشان!

به همه‌ي سوي خود بنگر و باز مي‌گويم كه مگذار زمان،پشيماني بيافريند.

به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نا‌محدود.

به زندگي بينديش كه مي‌خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب كند.

به روزهاي اندوه‌باري بينديش كه تسليم شدگي را نفرين خواهي كرد.

و به روزهايي كه هزار نفرين،حتي لحظه‌اي را برنمي‌گرداند.

تو امروز بر فرازي ايستاده‌اي كه هزار راه را مي‌توان ديد؛و ديدگان تو به تو امان ميدهند كه را‌ه ها را تا اعماقشان بپايي.

در آن لحظه‌يي كه تو يك آري را با تمام زندگي تعويض مي‌كني،

در آن لحظه‌هاي خطير كه سپر مي‌افكني و مي‌گذاري ديگران به جاي تو بينديشند،

در آن لحظه‌هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فريادهاي ديگران احساس مي‌كني،

در آن لحظه‌هايي كه تو از فراز،پا در راهي مي‌گذاري كه آن سوي آن،اختتام تمام انديشه‌ها و رؤياهاست،

در تمام لحظه‌هايي كه تو مي‌داني،مي‌شناسي و خواهي شناخت،

به ياد داشته باش

كه روزها و لحظه‌ها هيچگاه باز نمي‌گردند.

به زمان بينديش و شبيخون ظالمانه زمان.