همچنان می وزد...
باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .
باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .

هربلورش درد رنگین است
مقصد تمام این انسان
کپه برفی درون مشتت باشم
مسخ گوشواره ی سرخت
سلب مروارید هامون شد
ای پری های انسانی
خفته در دود سیگار من باشم
لحظه لحظه خرد میشود برف
روی خونفرش های زیر پاهایت
هر نفس که میروی در عمق
هر قدم روی سینه ام باشم
کاغذ تو به خودکار من چسبید
هرزگی فطرت خیابان شد
دست سردم ورای این حس است
دردلت حرف ناگفته ای باشم
موی زردت به گربه میماند
این پدر حرص جان ها شده است
چنگ میزند نگاهت حرفم را
لحظه ای به درک واصلت باشم
من به نان پنجره ای از دور
چشم دوخته ام به موهایت
یک بغل حبه قند در کامت
مجرم تلخی روزگار من باشم
برده ای در ارزوی بخشش بود
از نگاه شاهزاده افتادش
من به رویای دور بی تابم
لحظه ای امیر خان ها باشم
بعد از ان سکوت طولانی
در سراشیب حس یک مردی
دو انگشت لغزید در گونه ای
خراش های روی لبت باشم
بدون هیچ هوسی از دور
یغلی در تنت مریمی باشم
روبه رویت اینه ای کنار یک دیوار
عکس دیوانه وار روحت باشم
ناله از کوله ای که سنگین است
تمامی زجرها بر دوش های من باشد
انکه ارام وز وزی در گوشت
حتی ، زمزمه باد در تفکرت باشم
در کلامت بوی هیچ حسی هست؟!
عشق تو زخم بر جان است
دلخوش از انحنای لبهایت
غرق در ابی چشمانت
در امید مرگ می باشم
چهره ات همیشه زیبا هست
ساده می انگارمت من باز
چهره ی پریشانت را
در اتاق تاریک تنهایت
تکیه بر دیوار تنهاتر
اینه ای در شکسته ات باشم
مجمع الجانیان بد بختم
هر نگاهم حسادتی خواهد ساخت
چشم برزمینم دوخت حوا را
کاش لحظه ای فقط ادمت باشم
BlackYas
با اینکه میدونه زندگیش به نخی بنده
بازم تو آسمون میرقصه ومیخنده.
همیشه بخندونگران نباش
بدون که نخ زندگیت دست خداست.
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره ي آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل"
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
"بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل هميشه عاشق شد
چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد
من از تو با شب و باران و بیشهها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد
کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد
سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد:
اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد
وَ تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –
- به سمت عطر تو تا قبلهها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :
منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !
رکوع کرد ... وَ تسبیحهاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !
قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –
- و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد
تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !
سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...
غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
...
وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد
غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد
می بخشم کسانی را که هر چه خواستند
با من ، با دلم ، با احساسم کردند
و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند
و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،
پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم
آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند
.
کاش خدا کمی مهربانتر بود ، کاش دردها را فقط برای معدودی تدارک نمیدید یا حداقل قدرت میداد برای درک انها ، یا حداقل قدرت بیان ، میخواستم باشد فقط بخاطر خودش و نه بخاطر جای خالیها اما همین هم برایم زیادی بود ، من در هر صورت بازنده هستم.
حرف های گفتنی زیاد بود که تو فهمیدی ولی باور گم شده است درون من... ، اما حرف های ناگفتنی خیلی بیشتر ، که همچنان باقیست!
با پنجره بخواب ای سنگ جان من ، من روی یاد تو که یله شده بر اسمان خط میکشم ، با من تراوش روزانه ایست که در نبود تو تکرار میشود ، تقصیر خواب نیست ، تقدیر ما تصادفیست که به هیچ نمی ارزد ، گوشت روی گاز ، مشروب روی میز ، ما چقدر غریبه شدیم که تو تحریک نمیشوی دیگر ، سیگار میکشی و تنت زیر زیرپوش سفید توری ات شناور است ، هیچ چیزت را به من نگو ، هیچ چیزت را به من نده لطفا ،
بگذار گمان گندم نگاهت در ذهن لهجه دار من با شک به هستیت عجین شودو من در حسرت ابدی...
اگر یک نفر خیلی میخوابد بدانید که تنهاست.
اگر یک نفر کم حرف میزند سریع حرفش را میگوید و دوباره سکوت میکند بدانید که رازی در سینه دارد.
وقتی یک نفر نمیتواند گریه کند بدانید ضعیف است.
وقتی یک نفر با یک روال غیر عادی و زیاد غذا میخورد بدانید که تحت تنش است.
وقتی یک نفر برای چیز های کوچک گریه میکند بدانید معصوم است.
اما وقتی یک نفر به خاطر چیز های کوچک سریع عصبانی میشود یعنی درگیر دوست داشتن از ته قلب است.
حالا تو کدومشی؟؟؟؟؟؟
اگرم نیستین ، هیچ...
از هر چه بگذریم روز دانشجو مبارکمون