این شب ها مردم این شهر حال و روز هرزه ی هر روز مرا دارند وشاید خیلی از ما را!
شب های محرم فرقی ندارد برایشان همان دخترک کنار خیابان است همان مردک درون ماشین وهمان چشم ها دوخته به یکدیگر و دوخته به انها!
مشروب به دست های قبل ، این ده روزه ترامادول را جایگزین کرده اند از سرما و چهار راه ها را بند اورده اند ، جاده ها همه به بن بست میرسند ، مثل جاده ی زندگی من ، ولی جاده ی زندگی دنده عقب حالیش نمیشود!
در هر دو حالت بازنده ماییم و برنده زمان است که میرود همچنان و فقط جایش پر میشود با یاد زخم های گذشته و فکرهای مخملی بیهوده برای اینده ولی چاله همچنان در راه است.دوباره اشتباه کن و پای در چاله نه...!
خدا همچنان ان دور دست ها و یاهمین نزدیکی ها دارد خاک پر میکند درون تن عروسک ها و افسوس میخورد به تجمع مردان و زنان مخلوقش در سر چهار راه ها ونگاه هایی که به هم دوخته شده اند وحسین میتازد همچنان که اگر برسد سر میزند ما مردمان را!
فقط کمی حسینی باشیم لااقل، ازاد باشیم... اصن من بد...