مادر, مرامت عشقه.......


هرچه دوستش به او گفت


غلامرضا خم شو ، فایده ای نداشت


بعد از مراسم ازش پرسیدن ، چرا خم نشدی


برایت دردسر میشود ، او شاه مملکت است


گفت هر که میخواهد باشد :


تختی فقط برای بوسیدن دست مادرش خم میشود.


(قربون هرکی مرده و علی وار زندگی میکنه, دمش گرم.)



(روحش شاد)




من يک انسانم..

قابل توجه عزیزان! این من٫ من نوعی میباشد از جنس زن!! 


زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

اگر به خانه‌ي من آمدي

برايم مداد بياور مداد سياه

مي‌خواهم روي چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم

يک ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم!

يک مداد پاک کن بده براي محو لب‌ها

نمي‌خواهم کسي به هواي سرخيشان، سياهم کند!

يک بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون اين‌ها راحت‌تر به بهشت مي‌روم گويا!

يک تيغ بده، موهايم را از ته بتراشم، سرم هوايي بخورد

و بي‌واسطه روسري کمي بيانديشم!

نخ و سوزن هم بده، براي زبانم

مي‌خواهم بدوزمش به سق..

... اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود،

مي‌خواهم هر روز انديشه‌ هايم را سانسور کنم!

پودر رختشويي هم لازم دارم

براي شستشوي مغزي!

مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند

تا آرمان‌هايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت..

مي‌داني که؟ بايد واقع‌بين بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گير آوردي بگير!

مي‌خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه مي‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

يک کپي از هويتم را هم مي‌خواهم

براي وقتي که خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد،

فحش و تحقير تقديمم مي‌کنند،

به ياد بياورم که کيستم!

ترا به خدا ... اگر جايي ديدي حقي مي‌فروختند

برايم بخر ... تا در غذا بريزم

ترجيح مي‌دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولي برايت ماند

برايم يک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بياويزم به گردنم ...

و رويش با حروف درشت بنويسم:

من يک انسانم

من هنــــــوز يک انسانم

من هــــــــــــــــر روز يک انسانم 

طنز همدانی

یه قلاقی روی درخت نشته بود و نان و بخشگوشت موخورد،روباهه بشش گفت:

 چه سری،چه دمی عجب تیپ خفنی،

یه دن آواز با خوان حال کنیمان.

قلاقه نونره هشت زیر قلشو گفت:

برو سره خور پته پیس مه خودوم بچه ی همدانم..

وای بر ایران..

واسم جالب بود شما هم بدونید بد نیست...
 رتبه های برتر کنکور80 کجا درس میخونند؟
ندا ناطق (نفر اول رشته ریاضی): استانفورد، آمریکا
اشکان برنا (نفر دوم رشته ریاضی): برکلی کالیفرنیا، آمریکا
احسان شفیعی پور‌فرد (نفر سوم رشته ریاضی): ایلینویز، آمریکا
محمد فلاحی سیچانی (نفر اول رشته تجربی): میشیگان، آمریکا
محمد امین خلیفه سلطانی (نفر دوم رشته تجربی): اطلاعات خاصی پیدا نکردم
پیمان حبیب اللهی (نفر سوم رشته تجربی): هاروارد، آمریکا
فاطمه منتظری (نفر اول رشته هنر): اوکلند، آمریکا
و اما یه نفرشونم پیدا کردم که تو ایرانه هنوز:
محمدرضا جلایی‌پور (نفر اول رشته انسانی): زندان اوین، تهران!!
رتبه های برتر کنکور 80 الان کجا درس میخونن؟؟؟
واسم جالب بود شما هم بدونید بد نیست...
ندا ناطق (نفر اول رشته ریاضی): استانفورد، آمریکا
اشکان برنا (نفر دوم رشته ریاضی): برکلی کالیفرنیا، آمریکا
احسان شفیعی پور‌فرد (نفر سوم رشته ریاضی): ایلینویز، آمریکا
محمد فلاحی سیچانی (نفر اول رشته تجربی): میشیگان، آمریکا
محمد امین خلیفه سلطانی (نفر دوم رشته تجربی): اطلاعات خاصی پیدا نکردم
پیمان حبیب اللهی (نفر سوم رشته تجربی): هاروارد، آمریکا
فاطمه منتظری (نفر اول رشته هنر): اوکلند، آمریکا
و اما یه نفرشونم پیدا کردم که تو ایرانه هنوز:
محمدرضا جلایی‌پور (نفر اول رشته انسانی): زندان اوین، تهران!!

شوخ طبعی یک رزمنده ایرانی تا لحظه اخر




مصاحبه گر :

ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود
روی زمین افتاد و زمزمه میکرد
دوربین رو برداشتم و رفتم بالای سرش
داشت اخرین نفساشو میزد
ازش پرسیدم این لحظات اخر چه حرفی برای مردم داری
با لبخند گفت: از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن.عکس روی کمپوت ها رو نکنن
گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو
با همون طنازی گفت..اخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده ...

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ
ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶ
ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:
ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢ
ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ
ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ
ﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ
ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮ
ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ
ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ
ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ
ﻫﻤﻴﻦ؟!ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ
ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ
ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ
ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ



بچه های دانشگا رو از روی محل نشستن سر کلاس طبقه بندی میکنم :
ردیف اول : حال به هم زن !
وسطی ها : یه سلام علیکی داریم !
ته کلاس : دمشون گرم !
اونایی که اصن کلاس نمیان : اینا رفیقمن !


اتوبان قلب دخترا


آناتومی قلب دخترا و پسرا !


ازدواج تو ایران

تموم جانوران وقت جفت گیریشون که میشه میرن جفت میگیرن !

و اما ایرانیا وقتی طبق احتیاجات طبیعی نیاز به جُفت پیدا می کنن :

۲۰ سالگی : آخه تو از زندگی چی میفهمی جوجه ؟!

۲۱ سالگی : دَرسِت رو بخون ، زر اضافه نزن

۲۲ سالگی : بدو برو سربازی تا سر حال بیای

۲۳ سالگی ( حین خدمت ) : به علت وجود کافور در غذا ، عملاً نیاز به جفت میپَره !

۲۴ سالگی : تحصیلات داری آخه ؟ به چه رویی میخوای بری زن بستونی ؟

۲۵ سالگی ( داخل دانشگاه ) : با شمام ، خانوم و آقا ، تشریف بیارین حراست

۲۶ سالگی : هنوز در حال ادامه تحصیلات

۲۷ سالگی : کماکان ادامه ی تحصیل … ( چند باری بازداشت توسط نیروی محترم گشت ارشاد )

۲۸ سالگی ( پایان تحصیلات ) : شغلت کو ؟ کارت کو ؟ پس اندازت کو ؟

۲۹ سالگی : دلار رفته بالا ، سکه رفته بالا ، زن گرفتن دیگه به صرفه نیس . هم خودم بدبخت میشم ، هم زنم

۳۰ سالگی : کی حال ازدواج داره دیگه ؟ … بیخیال !

۳۱ سالگی …  حرفی داری روبرو بگو نه پشت سر

کمی هم مــَــرد باشیم !


 زیر بارون اگر دختری رو سوار کردید

جای شماره به او امنیت بدهید
او را به مقصد مورد نظرش برسانید

نه به مقصد مورد نظرتان
!
بگذارید وقتی زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت میبیند

احساس امنیت کند ؛ نه احساس ترس

بیایید فارغ از جنسیت...
کمی هم مــَــرد باشیم
!

 

مادر بزرگ


ای کاش میشد تورا دوباره ببینم و دستان مهربانت را دوباره ببوسم ودوباره برایم ازگذشته ات حرف بزنی . هنگامی که شنیدم تو را از دست داده ام بغضی مرا فرا گرفت که قابل توصیف نیست ای مادر بزرگ من .

روز جمعه مادربزرگم را از دست دادم . مادربزرگ مهربانم را. 

روحت شاد .


پروردگارا....


ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ :
ﯾﮏ ﺫﻫﻦ ﺁﺭﺍﻡ
ﯾﮏ ﺗﻦ ﺳﺎﻟﻢ
ﯾﮏ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﯿﺮﯾﻦ
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻗﺸﻨﮓ
ﯾﮏ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺵ
برای تمام عزیزان….و دوستان خوبم عطا فرما.

داستان و راستان

اگر در درک شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید ممکن است داستان زیر به شما کمک کند:

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...

وای فروغ حالش خیلی بده...

دیدمت وای چه دیداری ، وای نه نگاهی ،نه لب پر نوشی ، نه شرار نفس پر هوسی نه فشار بدن و آغوشی .

این چه عشقی است که من در دل دارم ؟

من از این عشق چه حاصل دارم ؟

میگریزی ز من و در طلبت کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من عشق سوزان تو را میجوید

میتپد قلبمو با تپشی قصه عشق تو را میگوید.(فروغ فرخ زاد در بزم دکتر شریعتی)

پوکه...


گاهی دلمان گیر است از کسی ، و گاهی دلمان گیر است درکسی،گاهی گیر هست دلمان در دلی و گاهی گریه میشود این گیرها

صدای پایی در پله های طبقه ی چندم از بحبوحه ی ذهنم میپچد این روزها ، این روزها و حتی شب ها لامصب گیر کرده است ، حرفی در دل ، بغضی در حنجره ای که خدا از رگش به من نزدیک تر است!

یعنی خدای دلیل اینهمه است یا من دلیل اینهمه خدای !

میگویند عشق مکثی است قبل بیداری ،مزخرف است . شاید مکثی است قبل خوابی کهفانه وکهنه و یا اشتباهی عظیم یا اصلا محرک است شاید و ذهنی خواب زده میطلبد همواره و یا اینکه من اشتباهی هستم یا اینکه تو.

دهان بسته است و حرف ها یک به یک به ساحل مرگ مینشینند همچون نهنگ های فرو رفته در ابی چشمان سیاهت.

شوخی میکنیم اینکه نفس میکشیم ، شوخی میکنیم اینکه حرف میزنیم ، شوخی میکنیم و همین شوخی ما را میکند و دلمان را شوخ میسازد و باور را نیست!

مجبورم ، مجبورم که یادت را دود کنم در خود و فرو برم هق هق را در قلبم و بگویند که وحشی بی احساسم...!

                                                                                              ما هیچ ، ما فقط و فقط یک نگاه...

گفتم: خدایا سوالی دارم!



چرا وقتی شادم همه با من میخندند.

ولی ، وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟!

جواب داد: شادی را برای جمع کردن دوست، آفریده ام

ولی ، غم را برای انتخاب بهترین دوست ...

یادم باشد......

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد *نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را*یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز میشود*یادم باشد زمان بهترین استاد است

یادم باشد از بچه ها خیلی چیزها میتوان آموخت*یادم باشد قبل ازهر کاراول با انگشت به پیشانی ام بزنم تا بعد با مشت بر سرم نکوبم

یادم باشد قلب کسی را نشکنم

یادم باشد که عشق کیمیای زندگی است.