به خدا کم میذاریم واسه خدا...
سورة مبارکه الرحمن :
مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (19) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (20) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (21) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22)
19٫ دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.20٫ اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.21٫ پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى کنید؟ 22٫ از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى شود.
سوره مبارکه فرقان آیه 53:
« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً»
و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آن دو حریمی استوار قرار داد.

باز روزی...
تک به تک سلولهایم تومورت را دچار شده اند ، خدا هم با این تومور جان به در میکرد!
سرزنش نکن ، درکش سخت است ، نمیدانی چقدر بوده ای برایم ، به اندازه ی خدا حتی!
حسی که تمام روحم را گرفته بود ، تمام لحظه هایم را ، تمام نگاه هایم را ، تمام هستی ام را و فقط بغض را برایم باقی گذاشته بود.
این اخرین بن بست برایم بود ، دیگر بن بستی نخواهم داشت چون راهی انتخاب نخواهم کرد دیگر.
خودم را خواهم سپرد به دست هرکس وناکس که ضربه بزند و من فقط چشم به پایان دوخته ام.
باز یک دلخوشی هست و ان اینکه هنوز نفست در تن این شهر معلق خواهد بود و هرازگاهی تصویرت از دور به رخ خواهد کشید خود را.حسادت همچنان بر حسرت من خواهد فزود...
انور قفل های تکراری ، می پذیرم عمیق چاهم را
دوزخت ازبهشت ابی تر ، میکشم وزنه ی نگاهم را
چرا...
چرا غزل را سپید کنم برای انتظارت
یا برای لبخندت آینه را بزک کنم؟
پشتِ حرفایم بغض را فدای"بی خیالی" کنم؟
زندگی خوب است
راست می گویم
راه را می شناسم
می دانم پشتِ هر کوهی دشتی ست
و
تو می دانی
دانایی در هیچ ترازویی نمی نشیند!
اما اینجا
حوالی محدوده ی خیال شده
برای خوب بودنِ ساده ی اجتماعِِ همه ی "من" هایِ من
چیزی کم است!
از دیوان که گذشت
اکنون
با این دو بیتی های عریان چه کنم؟
دلم برایت کودکی می کند
و
بی هوا
از پشتِ پلکم می پرد
و
این جا
"رعنایی"
محلی از اعراب ندارد!
با همه ی این هایی که گفتم
دلم برای تمامِ
بودن هایت
تنگ است

بی خیال...
از همان روزی که دست حضرت" قابیل"
آلوده گشت به خون حضرت "هابیل"
از همان روزی که فرزندان "آدم "
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرجه آدم زنده بود!
از همان روزی که"یوسف "را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود!
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ،پاکی،مروت، ابلهی است
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابه جاست
قرن "موسی چومبه هاست"
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی ،قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل خم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.
BSS
آسمان و من
امشب حال من با حال آسمان يكيست
او مي بارد و من گريه مي كنم
خاطرات گذشته را امشب
دوباره در دلم زنده مي كنم
آسمان مي بارد و زمين شادمان
ولي ...
من مي بارم و تو را شادمان مي كنم
قصه ي ما به سرنرسيده اما كلاغ قصه در خانه است
امشب كلاغ را از تمام قصه ها حذف مي كنم
ياد تو مي آيد و طعنه مي زند و مي رود
ياد تو را از دفتر ذهنم پاك مي كنم
هيچ كس مرا در محفل خود راه نمي دهد
آري ... افسرده دل افسرده مي كند انجمني را
اين حرف را كم كم دارم باور مي كنم
خودم طبيبم و درمان دردها به دست من است
اما براي درمان دردم از تو تمنا مي كنم
چه مسخره است ... كوه به كوه نمي رسد و آدم به آدم مي رسد
كوه به كوه مي رسد و من به تو نمي رسم
اين جمله را با تمام تلخي اش هر روز تكرار مي كنم
باران تمام مي شود و گريه ي من تمام نمي شود
امشب درخت غم هايم را با گريه سيراب مي كنم
دوستان در ادامه ي مطلب هم يه شعر گذاشتم ولي اينو ديگه خودم نگفتم آذري ها برن بخونن قشنگه
