باز روزی...
کاش میتوانستم مانند خیلی ها بی خیال دردها باشم ، حیف که نمیتوانم ، دردی به بزرگی تو ، بی خیالی نمیفهمد.
تک به تک سلولهایم تومورت را دچار شده اند ، خدا هم با این تومور جان به در میکرد!
سرزنش نکن ، درکش سخت است ، نمیدانی چقدر بوده ای برایم ، به اندازه ی خدا حتی!
حسی که تمام روحم را گرفته بود ، تمام لحظه هایم را ، تمام نگاه هایم را ، تمام هستی ام را و فقط بغض را برایم باقی گذاشته بود.
این اخرین بن بست برایم بود ، دیگر بن بستی نخواهم داشت چون راهی انتخاب نخواهم کرد دیگر.
خودم را خواهم سپرد به دست هرکس وناکس که ضربه بزند و من فقط چشم به پایان دوخته ام.
باز یک دلخوشی هست و ان اینکه هنوز نفست در تن این شهر معلق خواهد بود و هرازگاهی تصویرت از دور به رخ خواهد کشید خود را.حسادت همچنان بر حسرت من خواهد فزود...
انور قفل های تکراری ، می پذیرم عمیق چاهم را
دوزخت ازبهشت ابی تر ، میکشم وزنه ی نگاهم را
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 3:57 توسط BlackYas