کاش میتوانستم مانند خیلی ها بی خیال دردها باشم ، حیف که نمیتوانم ، دردی به بزرگی تو ، بی خیالی نمیفهمد.

تک به تک سلولهایم تومورت را دچار شده اند ، خدا هم با این تومور جان به در میکرد!

سرزنش نکن ، درکش سخت است ، نمیدانی چقدر بوده ای برایم ، به اندازه ی خدا حتی!

حسی که تمام روحم را گرفته بود ، تمام لحظه هایم را ، تمام نگاه هایم را ، تمام هستی ام را و فقط بغض را برایم باقی گذاشته بود.

این اخرین بن بست برایم بود ، دیگر بن بستی نخواهم داشت چون راهی انتخاب نخواهم کرد دیگر.

خودم را خواهم سپرد به دست هرکس وناکس که ضربه بزند و من فقط چشم به پایان دوخته ام.

باز یک دلخوشی هست و ان اینکه هنوز نفست در تن این شهر معلق خواهد بود و هرازگاهی تصویرت از دور به رخ خواهد کشید خود را.حسادت همچنان بر حسرت من خواهد فزود...


انور قفل های تکراری ، می پذیرم عمیق چاهم را

دوزخت ازبهشت ابی تر ، میکشم وزنه ی نگاهم را