دیگر چه میخواهی؟!
بدبختی انجاست که در این دنیا، دنیایی که منو از خودم متنفر کرده ، هیچ کسی پشت ادم درنمی اید ، همه زیر پایت را خالی میکنند جز خدا و دوست خوب که انها هم اگه پاش بیفته میکنن!
خلاصه در یک لحظه حباب ارزو های دورو درازت که خاطره ی خیلی هاست از هم میپاشد و تو فقط زانو در بغل کشیده قطراتش را حس میکنی روی پوست ظریفت. و انقدر برایت سخت هست که درهم بروی اما جای عکس العمل هم برایت نمیماند ، چون چاره ای نیست وفقط مجبوری که درد را دود کنی و بپاشانی اش هم او را هم خودت را و...!
قصه این است که باید خود را بسپاری به دست الکی فلکی که گستاخ و دیوصفت است که انقدر بچرخاندت و وقتیکه همه شورو نشاط و همه چیزت بر باد رفت انگاه روی خوشش را به رخت بکشد و این کشیده ای باشد با طعمی شور به روی زخم های چرک کرده که در یادند!
انوقت است که با افتخار ، با سری بلند فحش های ترکی را نثار فلک و خودت میکنی ولی به چه درد میخورد اینها.
روزهای خوب همیشه وقتی می ایند که دیگر نیازی نیست ، ما همه چیز را جا میگذاریم و میرویم.
***
بعد از عمری خر خودت باشی
یک نفر گردن کلفتت را
مفت دنیا به تخم ماهی ها
یک نفر در طویله جفتت را