دیگر چه میخواهی؟!

بعد از سیل خیلی انتظار بالاخره قطار امید با سوسوی ضعیف نزدیک میشود ، نزدیک میشود و درش را برای تو باز میکند. دستی تورا میگیرد و سوار میشوی بر اوج خیال. امید تورا در خود میفشارد وذهنت را جلا و نور میبخشد ، خیالبافی هایت گل میکند و اینده را زیبا مینویسی و بازی میکنی اما فقط بازیست!

بدبختی انجاست که در این دنیا، دنیایی که منو از خودم متنفر کرده ، هیچ کسی پشت ادم درنمی اید ، همه زیر پایت را خالی میکنند جز خدا و دوست خوب که انها هم اگه پاش بیفته میکنن!

خلاصه در یک لحظه حباب ارزو های دورو درازت که خاطره ی خیلی هاست از هم میپاشد و تو فقط زانو در بغل کشیده قطراتش را حس میکنی روی پوست ظریفت. و انقدر برایت سخت هست که درهم بروی اما جای عکس العمل هم برایت نمیماند ، چون چاره ای نیست وفقط مجبوری که درد را دود کنی و بپاشانی اش هم او را هم خودت را و...!

قصه این است که باید خود را بسپاری به دست الکی فلکی که گستاخ و دیوصفت است که انقدر بچرخاندت و وقتیکه همه شورو نشاط و همه چیزت بر باد رفت انگاه روی خوشش را به رخت بکشد و این کشیده ای باشد با طعمی شور به روی زخم های چرک کرده که در یادند!

انوقت است که با افتخار ، با سری بلند فحش های ترکی را نثار فلک و خودت میکنی ولی به چه درد میخورد اینها.

روزهای خوب همیشه وقتی می ایند که دیگر نیازی نیست ، ما همه چیز را جا میگذاریم و میرویم.

***

بعد از عمری خر خودت باشی

یک نفر گردن کلفتت را

مفت دنیا به تخم ماهی ها

یک نفر در طویله جفتت را

با توام..


این جا یک کوچه ی بن بست است

این جا یک خانه است

این جا فقط من هستم و تو

با توام..

تا کی خودت را به نشنیدن می زنی؟

بگذار منطقی باشیم

دست های من

میتوانند

بریل را

فقط بخوانند

کاش جای من بودی

این بار نمی خوانم

می خواهم گوش کنم

قدم بزن

صدای پاهایت نوستالژی قریبی دارد

می خواهم آتش بزنم

هر آنچه را که ساخته ام

شاید آتش به جانم افتاد

و جایی دیگر از خاکسترم

ققنوس پدید آمد

بالاخره هر آغازی فقط ادامه ای است...


*............................0

دیوانه تر ازمن چه کسی هست ، کجاست؟!

یک عاشق اینگونه ، ازاین دست کجاست؟!

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم اخر بزند

تا بغض کنی درهم و بیچاره شود

تا اه کشی بند دلش پاره شود

یک مرد در ایینه شکسته است هنوز

مرد است ،که ازپا ،ننشسته است هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد ، شکست

مرد است ولی ، خانه ات اباد ، شکست                                                               

                   

یه دنیا خاطره...

موقعی که من این درس ها رو میخوندم حدس نمیزدم روزی واسم خاطره بشن ...!
وقتی از روشون مشق اضافی مینوشتم فقط حرص میخوردم و بس .ولی الان تنها چیزی که میتونم در مورد اون دوران خوش بگم اینه که :
یادش به خیر
برین ادامه مطلب.

ادامه نوشته

جهنم...

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت.

شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت

با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید

و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

 

خورشید ، تاریکی را می شست .

می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و

 روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

شیطان روز را نفرین می کرد.

روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.

 


شیطان با خودش می گفت:

کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید

 را در آن پیچید یا کاش …

و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد:

کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است

 و گم شدن ابتدای جهنم.

***


اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند!

 این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!

شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد.

 جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.

***

حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی،

 جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ،

 تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.


چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .


چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.

وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.

خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.

خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.

خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.

یعنی چی !!!!؟؟؟؟؟


چرا این همه وبلاگ سوت و کوره؟؟؟؟

اتفاقی افتاده که ما ازش بی اطلاعیم؟؟؟؟