من تو امتحان ها...!!!


دانشجو

شرح حال دانشجوي آخر ترم

« فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم »

كه در این ترم پیاپی ز دروس افتادم !

اولین نمره كه دیدم سر من سوووووت كشید

سوی استاد دویدم غم دل سر دادم

ولی افسوس كه استاد محبت ننمود

با غضب گفت برو... نمره زیادی دادم !

گفتمش بهر خدا یك نظر انــــداز به من

مزه انداخت : نیم ناظر و من استادم !

بازگشتم كه شوم مطلع از درس دگر

دیدم « این سیل دمادم ببرد بنیادم »

خشمگین داد زدم، ناله و نفــرین كردم

- هیچ كس نیست در اینجا كه رسد بر دادم ؟؟؟!!

نــاگه از دور بدیــــــدم رخ اســــتاد عزیز

گوییــــا بر دل او كـــــرد اثر فریادم...

گفتمش مرد شریف از چه به من -6- دادی؟!

گفت: غیبت سببش بود و نرفت از یادم

قصه گر باز بگویم همه اش تكراری است

از دروس دگــــرم نیـــــــــز چنین افتادم

گرچه افتادم و ماندم عقب از خرخوان ها...

كسب عنوان عقب مانده مباركبادم !!




ادامه مطلب يادتون نره دوستان

ادامه نوشته

هه هه



بچه های دانشگا رو از روی محل نشستن سر کلاس طبقه بندی میکنم :
ردیف اول : حال به هم زن !
وسطی ها : یه سلام علیکی داریم !
ته کلاس : دمشون گرم !
اونایی که اصن کلاس نمیان : اینا رفیقمن !


اتوبان قلب دخترا


آناتومی قلب دخترا و پسرا !

برنخوره ها ، ولی...

خدا رو شکر ما که خیلی نداریم به جز خان کلاسمون!


marlboro هم داره لا مصب...

حیفم اومد نذارم...

اخه پاستیل و پفک و لواشک چیه؟ سوسول بازیه!

مرد اونیه که دست عشقشو بگیره ورداره ببره کله پاچه ای،هی لقمه بگیره زبون گوسفند رو بعد روشم آبلیمو بریزه بزاره دهن عشقش،والا...!

 بگو خب...!

از فانتزی های من

یکی از فانتزیام اینه که توی دانشگاه یکی از اساتید تهدیدم کنه;
که بهت صفر میدم بعد منم در حضور همه برم جلوش سرمو بکوبم به دیوار بگم :
منو از نمره میترسونی ؟؟؟ من زندگیمو باختم استاد … برو از خدا بترس …

ايستگاه خنده

 

کی گفته ریاضی سخته ؟

 

ابتكار ايراني

دوستان اميدوارم كه حداقل باعث بشه يه لبخند كوچولو بزنيد

مقصر شما نیستین!!!

ﺩﺧﺘﺮ: ﻧﻜﻦ

ﭘﺴﺮ: ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﻜﻨﻢ

ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﻴﮕﻢ ﻧﻜﻦ

ﭘﺴﺮ: ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻜﻨﻢ

ﺩﺧﺘﺮ: ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﻧﻜﻦ ﺍﺯ ﻋﻘﺐ ﺑﻜﻦ

ﭘﺴﺮ: ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﺑﻜﻨﻢ

ﺩﺧﺘﺮ: ﺍﮔﻪ ﺑﻜﻨﻲ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻣﻴﮕﻢ

ﭘﺴﺮ: ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﻴﺎﺩ ﻣﻦ ﻛﺎﺭﺧﻮﺩﻣﻮ ﻛﺮﺩﻡ

ﺩﺧﺘﺮ: ﺁﻗﺎﻱ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﮔﻠﻬﺎﻱ ﭘﺎﺭﻙ ﺭﻭ ﺑﻜﻨﻪ

شهری که همه اهالی آن دزد بودند...

ایتالو کالوینو  (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

شب‌ها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن را بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
 
روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان...

دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند...
 
 
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.
 
می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به‌دردنخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر مي‌یافتند...
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر می‌کرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند.
 
 
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!
 
 
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از ...

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!


به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند، صحبت‌ها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

حمیدخان

به زن حمید میگن یک بوس میدی ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میگه حمیییییییید....
میگه: "بده خانم تبرکه"

رفتن یا نرفتن

"ببین مال بقیه هم رفته یا فقط مال ماست كه رفته؟" چیست؟

اولین جمله ای که موقع قطع برق، ايرانيان به زبان می آورند!

خخخخخخخخ

رفتم داروخونه میگم پماد ضد خارش میخوام, یارو زیر لب میگه نیگا جوونای این مملکت . .... حال ندارن خودشونو بخارونن

ای زندگی...

 
زندگی خوابگاهی
ساعت ۲ نصف شب(یک اتاق) cancan.gif
ساعت ۳ نصف شب(کل خوابگاه منهای سرپرست ) za2.gif
ساعت ۴ صبح هنگام خواب pillowfight.gif
وضعیت تحصیل در خوابگاهbliss.gifreading.gifbliss.gif
اولین روزهای خوابگاهgrouphugg.gif
گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز 3ztzsjm.gif
پایان گفت و گو stretcher.gif
امکانات غذایی در خوابگاه desertsmile.gif
طریقه ظرف شستن در خوابگاه angry.gif
اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان4hba7gi.gif
و این هم آخر عاقبتش!!2LJ6NNA.GIF

روز های هفته


فرق دخترا و پسرا در کنکور

 

 

 

دخترا همه سرشون تو ورقشونه و از هر 10000 نفر یه نفر بیکاره

ولی پسرا از هر 10000نفر یه نفر سرش تو ورقه خودشه

مقایسه ی فوتبال با سایر رشته های ورزشی در ایران


نزدیک افطاره،قندکه میاد پایین در نتیجه نمک میزنه بالا

!!!طنز موقعیتم بیسته،اما خیلی طناز نیستم ولی خب لازمه که هرازگاهی فضای شما روعوض کنم!!!

یه بار خانوم معلمه از بچه میپرسه : اگه سه تا گنجشک رو درخت باشن ما یکیشون رو با تیر بزنیم

چند تا دیگه میمونه؟!

پسره میگه هیچی... معلمه میگه نه دوتاشون میمونه ...پسره میگه نه از صدای تیر اون دوتا

هم فرار میکنن ...معلمه یکم فکر میکنه میگه:جوابت درست نبود اما از طرز فکرت خوشم اومد!

بعد شاگرده میگه خانوم معلم اگه سه تا زن تو خیابون بستنی بخورن،اولی گاز بزنه ، دومی لیس بزنه ، سومی مک بزنه

کدوماشون عروسی کردن؟؟؟!!!

 معلمه یکم فکر میکنه میگه سومی ، پسره میگه نه اونکه حلقه دستشه اما از طرز فکرت خوشم اومد!