آسمان و من

اين شعر و خودم گفتم اميدوارم خوب باشه



امشب حال من با حال آسمان يكيست

او مي بارد و من گريه مي كنم

خاطرات گذشته را امشب

دوباره در دلم زنده مي كنم

آسمان مي بارد و زمين شادمان

ولي ...

من مي بارم و تو را شادمان مي كنم

قصه ي ما به سرنرسيده اما كلاغ قصه در خانه است

امشب كلاغ را از تمام قصه ها حذف مي كنم

ياد تو مي آيد و طعنه مي زند و مي رود

ياد تو را از دفتر ذهنم پاك مي كنم

هيچ كس مرا در محفل خود راه نمي دهد

آري ... افسرده دل افسرده مي كند انجمني را

اين حرف را كم كم دارم باور مي كنم

خودم طبيبم و درمان دردها به دست من است

اما براي درمان دردم از تو تمنا مي كنم

چه مسخره است ... كوه به كوه نمي رسد و آدم به آدم مي رسد

كوه به كوه مي رسد و من به تو نمي رسم

اين جمله را با تمام تلخي اش هر روز تكرار مي كنم

باران تمام مي شود و گريه ي من تمام نمي شود

امشب درخت غم هايم را با گريه سيراب مي كنم



دوستان در ادامه ي مطلب هم يه شعر گذاشتم ولي اينو ديگه خودم نگفتم آذري ها برن بخونن قشنگه

ادامه نوشته

داستان عاشقي گل شقايق

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

 یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

 شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

 طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

 ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

 شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

 چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

 بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

 و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

 تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

 

هوا چون کوره ي آتش، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

 به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

 برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

 نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

 و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

 نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

 روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

 مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت اما ! آه

 صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

 و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

 به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل"

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

"بمان ای گل"

ومن ماندم

 نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد


گل هميشه عاشق شد

مني وجود نداره فقط تو


چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

من از تو با شب و باران و بیشه‌ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد:

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد

وَ تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –

- به سمت عطر تو تا قبله‌ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح‌هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –

- و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...
غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
...
وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد
 

شعر هاي من



دوستان امشب حالم زياد خوب نيست تصميم گرفتم يه چند بيتي شعر بگم شايد حالم خوب بشه اميدوارم خوشتون بياد


ياد ايام گرسنگي بخير،كه فقط نان جويي ميخورديم

در ميان همه ي سختي ها لذت از زندگي هم مي برديم

عاقبت سير شديم از خوردن، وتو رفتي و نماندي بامن

ولي اي كاش كه قبل از سيري در همان گرسنگي مي مرديم



دمي بودن كنار تو به از عمري به تنهايي

بدون تو در اين دنيا بديدم من چه غم هايي

بگفتي گربيام من زنم برتو سري شايد

برايت منتظر ماندم چه روزها و چه شب هايي


جوري گفتم خدايااااااااااااااا ، گرفته شد صدايم

وقتي كه تو نبودي ، سنگ ها خورد به پايم

امشب بيا گذر كن از كوچه ي قديمي

امشب  به ما نظر كن اي يار بي وفايم



اگر بيني كه دردي دارم اي دوست

بگويي استخوان چسبيده بر پوست

بيا اندك تامل كن به حالم

دليل درد من از كيست ؟ از توست



درد من ، درد نبود يار است

دلم از دوري او بيمار است

كو طبيبي كه مرا دريابد

گويي اين درد خدا بي چاره است


نگاهم كن كه محتاج نگاهم

نرو آخر بگو برمن گناهم

نگاهي كن بر اين يار قديمي

به چشم منتظر مانده به راهم



تا چشم من گشودم درد و غم و جدايي

گفتند كه صبر باشد بر هر درد دوايي

صبر مي كنم بيايي،اي تو دواي دردم

صبري كه آخرش هست ازهرغمي رهايي

حالم خيلي بده امشب

هیچ وقت نفهمیدم چرا؟
درست همان کسی که فکرمیکنی با همه فرق دارد
یک روز مثل همه تنهایت میگذارد....

هيچوقت نفهميدم چه رازيست ميان دلــم و دسـتم...!
كه هرچه را دلم خواست از دستم رفت...

این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ،
نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،
به جـــــــــــــای گلو
از چشمهایم بیرون می آیند…

ديگر احتياط لازم نيست ، شكستني ها شكست

میان آن همه الف و ب و مشق دبستان … آنچه در زندگی واقعیت داشت خط فاصله بود ...

این روزها پر طرفدارترین بازی در بین آدمها ، بازی با “احساسات” است !!!

این روزها پرم از لحظه هایی که دوستشان ندارم …

چشمانم را به نابینایی میفروشم تا کسی را که دوست دارم با دیگری نبینم …

کاش میان خستگی هایم یکی آهسته می گفت : “خسته نباشی”

شتاب نكن مقصد خاك است


کاش میشد هیچکس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی باتو میمانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود …

میدانی تنهایی کجایش درد دارد ؟ انکارش !

من و غم همچون برادر ، دست الفت داده ایم
رشته ی این دوستی محکم کند تنهایی ام

داغـــونی اَم از آنجـــا شــــروع شُـــــد
کــــه فَهمیـــــدَم . . .
از میـــان ایـــــن همــــه “بـــود”
مَــن در آرزوی یکــــی اَم کـــه ” نَبــــود “

در زندگی گفتن دو چیز بسیار سخت است :
اولین سلام و آخرین خداحافظی !

گفتم غم تو دارم
چیزی نگفت و بگذشت
حافظ خوشا به حالت
یارم گذشت و یارت
گفتا غمت سرآید

انقدر زمین خورده ام که رنگ آسمان را فراموش کرده ام
بوی خاک میدهند تمام ارزوهایم !

قلبم این روزها سخت درد میکند !
کاش یک لحظه می ایستاد تا ببینم دردش چیست ؟

گاهی هم باید چشمها را بست تا او که نیست شاید بیاید در خواب !

این روزها خیلی چیزها دست من نیست ؛ مثل دستهایت !

سالهاست این ترازوی ۲کفه تعادل ندارد ، دست خالی و دل پر !

این روزا هرکی ازم میپرسه “چطوری ؟”
برا اینکه “خوب” باشم ناچارا دشمن خدا میشم …

هیچکس بعد هیچکس نمرده ولی خیلیا بعد از خیلیا دیگه زندگی نکردن …

بى تفاوت نیستم فقط دیگر کسى برایم متفاوت نیست !

دست خالی‌ که نمی‌شود به پیشواز خاطره رفت !
من هم وقتی‌ چمدانم پر از گریه شد راه می‌‌افتم . . .

حالا اشکها هم شبیه تو شده اند گریه که میکنم نمی آیند . . .

او راحت از مــن گذشت ،
اگر خدا هــم راحت از او بگذرد
قیامت را ” مـــن ” بپا میکنم …

ببچاره مــن …
بــه قلاب صید ماهیگیری افتادم کــه فقط برای ” تفریح ” ماهی مـیگرفـت …

چه حرف بي ربطيست كه مرد گريه نمي كند گاهي بايد آنقدر مرد باشي تا بتواني گريه كني

دانشجو

شرح حال دانشجوي آخر ترم

« فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم »

كه در این ترم پیاپی ز دروس افتادم !

اولین نمره كه دیدم سر من سوووووت كشید

سوی استاد دویدم غم دل سر دادم

ولی افسوس كه استاد محبت ننمود

با غضب گفت برو... نمره زیادی دادم !

گفتمش بهر خدا یك نظر انــــداز به من

مزه انداخت : نیم ناظر و من استادم !

بازگشتم كه شوم مطلع از درس دگر

دیدم « این سیل دمادم ببرد بنیادم »

خشمگین داد زدم، ناله و نفــرین كردم

- هیچ كس نیست در اینجا كه رسد بر دادم ؟؟؟!!

نــاگه از دور بدیــــــدم رخ اســــتاد عزیز

گوییــــا بر دل او كـــــرد اثر فریادم...

گفتمش مرد شریف از چه به من -6- دادی؟!

گفت: غیبت سببش بود و نرفت از یادم

قصه گر باز بگویم همه اش تكراری است

از دروس دگــــرم نیـــــــــز چنین افتادم

گرچه افتادم و ماندم عقب از خرخوان ها...

كسب عنوان عقب مانده مباركبادم !!




ادامه مطلب يادتون نره دوستان

ادامه نوشته

غم

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه، هرروز کم کم می خوریم



آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند


خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟


خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهی بودم و دارم زدند


سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه داد آمد و بیداد شد



عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام


عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم


بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است


در عیان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم


بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم


من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است


نیستم از مردم خنجر به دست

بت برستم بت برستم بت برست


بت برستم بت برستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست


درد می بارد چون لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم


من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام



قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن


من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن


من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش


آه ! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود


از در و دیوارتان خون می چکد

خون من فرهاد مجنون می چکد



خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان


این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد


آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهاد تان


کوه کندن گر نباشد بیشه ام

گویی از فرهاد دارد ریشه ام


عشق از من دورو پایم لنگ بود

قیمتش بسیارو دستم تنگ بود


گر نرفتم هر د و پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود


هیچ کس فکر مرا کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه


هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه


هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت


چند روزی است که حالم دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است


گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفأل می زنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:



*ما ز یاران چشم یاری داشتیم*

*خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

يه شعري هم در ادامه ي مطلب گذاشتم كه به نظرم خوبه

ادامه نوشته

ايستگاه خنده

 

کی گفته ریاضی سخته ؟

 

ابتكار ايراني

دوستان اميدوارم كه حداقل باعث بشه يه لبخند كوچولو بزنيد

دوران دانشجویی

 تازه میفهمم موفق باشید استاد آخر برگه امتحانی جواب همون
خسته نباشید هاییه که وسط درس دادنش میگفتیم

 

چهارتا از مهم ترین دست آوردهای دانشگاه:
-
اس ام اس دادن بدون نگاه کردن به موبایل
- خوابیدن در حالت نگاه کردن به کتاب …
- کار گروهی در هنگام امتحان …
- حرف زدن بدون تکون خوردن لب

 

بوی شوم امتحان آیدهمی
یاد صفر مهربان آید همی
ما ز تعلیم و تعلم خسته ایم
دل به امید تقلب بسته ایم
ما برای کسب مدرک آمدیم
نی برای درک مطلب آمدیم

 

دقت کردین ما دانشجوهای واقعی وقتی چیزی نمیفهمیم از بغل دستی میپرسیم "تو چیزی میفهمی" ؛ اونم میگه نه و ما به خود می بالیم !

 

 

 

 

 

 

تصاویر جالب و خطای دید

این چطوری فقط در حال بالا رفتنه؟

بدون شرح

این دیگه خطای دید نیستا فکر نکین خطای دیده

عجب بابا

بدون شرح

اینو توصیه میکنم زیاد نگاه نکنین چون سردرد میگیرین از من گفتن چون تجربه کردم میگم

جالبه

 

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

 

خسته که نشدید بچه ها؟

اینم حتما خطای دیده دیگه

اینو یه کم صبر کنید تا بدونید چه خبره بعدش من گفتم ۶۵=۶۴ نگید بی دلیل میگه

این خیلی جالبه

این آقا هم سالمه نگران نباشید دقت کنید

بدون شرح

بچه ها این از همه جالب تره این گل نیست پروانه است فقط کافیه بعد از سی ثانیه نگاه کردن به گل به دیوار خیره بشین و سریع پلک بزنید بچه ها براي دونستن راز اين گل سحرآميز حتما به ادامه ي مطلب سر بزنيد

 

 

 

 

 

 ادامه مطلب يادتون نره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

10 مکان عجیب و دیدنی جهان

۱- رستوران زیر دریایی-جزیره ی رینگالی در کونراد مالدیو

۲-هتل رستوران گروتا پالازس در ایتالیا

۳-باغ قصر مارکیزی در فرانسه

۴-آکواریوم یخی در کسنوما در ژاپن

۵-رستوران آبشار ویلااسکودرو در فیلیپین

۶-هتل برفی در قطب شمال

۷-مسیر پیاده روی گلپوش در باغ کاواچی گوچی در ژاپن

۸-استخر شنای شیطان آبشار ویکتوریا در آفریقا

۹-واندرلندکالکار در آلمان

۱۰-روستای اسکیمو در ویط جنگل در فنلاند

دوستان گلم

برای توضیحات بیشتر در مورد این مکان ها و دیدن عکس های دیگر سری هم به ادامه مطلب بزنید

ادامه نوشته

جوابیه ی سیب دندان زده

اینم جوابیه من اميدوارم خوشتون بياد

  مهدی

درخت سیب

شاید هر کس به سهم خود مقصر باشد

آنچه بیشتر مرا می دهد آزار ، عذاب وجدان است

در دلم سیلی از اندوه ، در جریان است

که چرا هیچ کسی مرا مقصر نشمرد؟

وفتی آن پسرک سیب را از شاخه ی من کند و ربود!

وقتی دخترک سیب دندان زده را بر روی خاک گذاشت   

صد مرتبه گفتم ای خدا...

کاشکی این شاخه ی من سیب نداشت!!!

فرق دخترا و پسرا در کنکور

 

 

 

دخترا همه سرشون تو ورقشونه و از هر 10000 نفر یه نفر بیکاره

ولی پسرا از هر 10000نفر یه نفر سرش تو ورقه خودشه

سيگار

دیشب به سیگارم گفتم:

خوش بحالت

تو از من خوش بخت تری

گفت چرا؟

گفتم:تو آتش بر سر داری

و من بر دل

تو باهر پکی که بهت میزنند

خاکستر میشی

ومن با هر خاطره ای که یاد میارم آتیش میگیرم

تو دود میشی و یه بویی ازت تو هوا میمونه

اما من زیر خاک میرم و عطرمم باهام چال میشه

تو تموم میشی یه فیلتر ازت باقی میمونه و از من هیچ

دیدم دیگه بویی ازش نمیاد

سرم و چرخوندم دیدم خاموش شده

گفتم اینم آخریش که تو بادو پک به انتها میرسی

ومن سالهاست که هنوز نرسیدم

دیدی تو خوشبخت تری ؟!

 

گفت سیگار گرون شده...ترک میکُنی؟

با خودم گفتم...

کاش بدونی چقدر گرون تموم شد تا سیگاری شدم

ادامه نوشته

من

بیا آخرین شاهکارت را بیبین

مجسمـه ای با چـشمانی باز

خیره به دور دست

شاید شرق،شاید غرب

مبهوت یک شکست،

مغلوب یک اتفاق

مصلوب یک عشق،

مفعول یک تاوان

خرده هایش را باد دارد می برد

و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته…

بیا آخرین شاهکارت را بیبین

مجسمه ای ساخته ای به نام «من» !

 

باران

باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه،خانه ام کو؟خانه ات کو؟آن دل دیوانه ات کو؟

 

کودکی کو؟فصل خوب سادگی کو؟یادت آید روز باران؟گردش یک روز دیرین؟

 

پس چه شد دیگر کجا رفت؟خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست،

 

در دل تو آرزو هست؟کودک خوشحال دیروز غرق در غم های امروز

 

 یاد باران رفته از یاد،آرزوها رفته بر باد...باز باران میخورد بر بام خانه...

 

بی ترانه...بی بهانه...

تبریز

سهند

شهر تبریز است و جان قربان جانان میکند

سرمه چشم از غبار کفش میهمان میکند

شهرتبريز است کوي دلبران
ساربانا بار بگشا ز اشتران
شهر تبريز است و مشکين مرز و بوم
مهد شمس و کعبه ملاي روم
کاورانا خوش فرود آي و درآي
اي بتار قلب ما بسته در آي
شهر ما امشب چراغان مي کند
آفتاب چرخ مهمان مي کند
شب کجا و ميهمان آفتاب
اين به بيداريست با رب با بخواب
شهر ما از شور لبريز آمده است
وه که مولانا به تبريز آمده است
امشب آن دلبر ميان شهر ما است
آنچه بخت دولت است از بهر ما است
آنکه آنجا ميزبان شمس ما است
يک شب اينجا ميهمان شمس مااست
اينک از در مي رسد سلطان عشق

مرحبا اي حسن بي پايان عشق
پا بچشم من نه اي جان عزيز
جان بقربان تو مهمان عزيز
در دل ويران ما گنجي بيا
گرچه در عالم نمي گنجي بيا
تو بيا اي ماه مهر آيين ما
اي تو مولانا جلال الدين ما
ما همه ماهي و تو درياي ما
آبروي دين ما دنياي ما
سعديا کنز اللغه قاموس تو
او همه دريا و اقيانوس تو
هرچه فردوسي بلند آوا بود
چون رسد پيش تو مشتش وا بود...