برای گفتن امدم و حال با نگفته ها خواهم رفت ، برای خدایم مینوشتم ولی بی معنی است وقتی خدایت هیچ حسی نخواهد داشت ، باز بنویسی!

روزای خوبی داشتم با شما دوستان تو این وبلاگ خیلی چیزا یاد گرفتم ازتون ، تحمل کردین پستای منو که نمیفهمیدین چی میگم اخه باید خدا میبودین تا میفهمیدین ، فقط خدایم میفهمید چی میگم، من که رفتم ولی شما بنویسین بازم حرفاتونو بریزین اینجا تا خالی بشین ، قربون همگیتون!

من به صبحی میاندیشم که خورشید تابانش بانو خواهد بود